تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

امروز عصر قرار بود همسری حدودای 5 بیاد دنبالم اول بریم آتلیه عکسا رو ببینیم و ترتیب چینش عکسا تو آلبوم رو بگیم و بعد هم خودم اینطوری فکر کرده بودم که با همسری برم یه رستوران سنتی و همونجا کادوهاش رو بهش بدم .
فکر کنین امروز از ظهر شوق این کار رو داشتم . تا شد ساعت 4و نیم اینا . زنگ زدم همسری و بدترین چیزی که در این مواقع میتونم بشنوم امبیانس محیط کاری همسری هست ! بدین معنی که هنوز سرکار هست.. گفت راه میافته کم کم و یه ساعت دیگه ایشالا میرسه. منم زنگ زدم عکاسی گفتم واسه 6 اینا میایم ( طرف خوشحال شد که یه دفعه اینا قبل از ساعت هشت یا نه شب اومدن ! اما طرف خبر نداشت که زهی خیال باطل !) . دیگه شد 5 و نیم و باز دیدم همسری نیومد . زنگ زدم بهش و وقتی صدای آدم و نه صدای خیابون رو شنیدم، مثل آب سردی بود که بر کله ام میریختند . گفت یه جلسه ،نمیدونم فلان جا ،یهو براش پیش اومده و مجبور شده بره . فقط بهش گفتم باشه خدافظ. ولی اعصابم ریخت بهم که تموم برنامه های من رو داره خراب میکنه. ساعت شد شیش و نیم و مسج دادم حدودا کی میای؟ گفت دو ساعت دیگه .
یعنی کارد میزدی خونم در نمیومد. هر چی رو خودم کار کردم که زهرا بیخیال. پیش میاد دیگه! اوقات تلخی چرا.. تلقین کن به خودت که مهم نیست . کارشه دیگه! شده دیگه ....
ولی یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود که با این حرفا خوب نمیشد.
فقط زنگ زدم آتلیه گفتم ما زودتر از نه نمیتونیم بیایم! آقاهه گفت من که عادت کردم !
دیگه شد هشت و نیم که همسری اومد . هر چی سعی کردم برج زهرمار نباشم و حداقل زحمات خودم رو در تهیه تدارک کادوها برباد ندم نشد که نشد . عنق شده بودم شدید. خداییش وقتی این همه تو فکر یه شب باشی و آخرش اینطوری بشه اعصابت خرد میشه دیگه. همش به خودم میگفتم چیزی که واسه اون مهم نیست تقصیر خودته که واسه تو اینقدر مهمه. تو هم بیخیال ولنتاین میشدی. اما بعد به خودم میگم چرا من بیخیال بشم؟ چرا اون باخیال نمیشه ؟
همسری همش دستام رو میگرفت و گاهی میبوسید و میخواست از دلم در بیاره . اما نمیشد ...
تا یه جایی وایسادیم و رفت اونور خیابون از دستگاه پول بگیره. تا رفت من دلم خواست کاش امشب اینطوری نبود.. کاش مثل دختر پسرای دیگه بودیم.. اصلا دلم برای دوست دختر بودن تنگ شده بود !! دیگه یهو بغضم شکست .. چنان گریه ای کردم تو ماشین که نگو و نپرس . اشکا گوله گوله ! اما تا همسری برگرده دیگه این بغض ترکیده بود و آزاد شده بود و تمام . منم دستمال برداشتم و سر وصورتم رو پاک کردم و نگاه کردم که زیر چشمام ریمل نریخته باشه.
همسری اومد تو ماشین و من با اینکه کمی آروم تر شده بودم اما نمیتونستم شاد باشم و بخندم . خداییش نقش بازی کردن سخته در این مواقع . همسری گفت میخوای همینطوری دلخور باشی؟ منم هیچی نگفتم.
رفتیم آتلیه .. عکسامون حاضر شده بود . یعنی این نیشمان باااااز شد وقتی عکسا رو دیدیم . عکس روی صفحه ی ال سی دی یه چیزه ، همون عکس چاپ که میشه یه چیز دیگه ! یعنی عاشقشون شدم و خوشحال . عکسا رو نگاه کردیم و توی آلبوم ترتیب چینششون رو مرتب کردیم . به اقای عکاس گفتم که شما امروز یه زوج رو از دپرسی نجات دادین ! دیگه همسری براش تعریف کرد که من امروز سر دیر اومدنش ناراحت شده بودم.
حالا قراره فردا آلبوم حاضر بشه و فردا یا پس فردا میرم میگیرمش .
از عکاسی که درومدیم دیگه خوشحال بودم و حداقلش این بود که میتونستم حرف بزنم و غر بزنم سرش. گاهی بدیه من این میشه که از ناراحتیم حتی غر هم نمیتونم بزنم چون از غر زدن بدم میاد. اما کاش مردها میدونستن این غر زدن زن ها چه نعمتیه ! خداییش انجامش در یه زمان هایی بهترین علاج برای اخم و تخم زن هاست .
همسری هم دیگه بوسم کرد و آشتی آشتی.
رفتیم پیتزا ترنج. چه غلغله ای بود . اکثرا همه دختر پسر . بالاخره ولنتاین بود دیگه.قبلش بیرون تو ماشین نشستیم و کادوهاش رو باز کرد . خیلی خوشحال شد و ذوقید . طفلی یه جوری معلوم بود همش معذب بود که اون چیزی نگرفته (بنده خدا 65تومن دیگه پول آلبوم و چسبوندن عکسا و رو شاسی چسبوندن عکس مامانش رو داد). بعد رفتیم داخل و یه پیتزا و همبرگر سفارش دادیم و از مرگ ناشی از گرسنگی نجات یافتیم!
خوب اینم از ولنتاین ما ....

پ.ن1: قرار شد تو خونه اگه پرسیدن کادوی من کو بگم یه چیز مخصوص بود و در برم از زیر جواب دادن!
که همینم شد و مامان ازم پرسید و جواب رو به کل دودره کردم . ( قابل توجه بعدامتاهلان عزیز! هیچ وقت نزارین مامانتون اینا فکر کنن شوهرتون بهتون کم میرسه )

پ.ن2: مامان امروز وقتی میدید در تدارکات این کادوهام بهم گفت متعادل باش! پس فردا که حالش رو دیگه نداشتی ازین کارا بکنی میفهمی. شوهرت یاد این موقع ها میافته و فکر میکنه تو چیزیت شده. به مامان گفتم خودم هم میدونم پس فردایی ممکنه دیگه مثلا الان حالش نباشه. اما به خاطر بعدا الانم که حالش رو دارم انجام ندم ؟! به همسری هم امروز اینو گفتم که من تا حال دارم ازین کارا میکنم میکنم برات. میخوای به خاطر حال نداشتن بعدا الانم نکنم؟! که همسری گفت نه! دوست داره کارامو.

به دلیل علاقه ی خاص همسری به بازی انگری بردز من هم این دو تا موجود باحال رو گرفتم ! که البته اوریجینال هستند و صدا هم دارند و یه جعبه ی مخصوص . جنس اون چسبونکیشون هم خیلی خوب بود و به شیشه ی ماشین که خوب چسبید و ور نیومد و نیاز به ها کردن و تف تفی کردن چسبونکش پیدا نکردیم ! ( یادتونه ازین کارا میکردیم ؟!)





این کادوی ببعی وار من هست ! خیلی باحال بود ! نگاه کنین نوشته بع بع !





در راستای کاربردی کردن کادوها، چون همسری همیشه دلش یه ماوس نوری میخواست من هم براش تهیه کردم. رنگش هم به صدف (نت بوکم) میومد. اون کفش دوزک خوشمل رو نیگا !! عاشقشم !



در راستای پاسداری از ارزش های سلامتی! چون همسری هدفون موبایلش رو گم کرده بود این هدفون هم تهیه شد تا روزی خداد ساعت تلفنی صحبت کردن همسری ضرری به کله ی مبارکشان نرساند !



یه کارت خوشگل هم براش خریدم که نمیدونم چرا عکس صفحه ی اولش رو نتونستم تو فولدر عکس موبایلم رو کامپیوتر پیدا کنم! انگار خورده بودش . ناز بود ! این صفحه ی داخلش هست به هر حال ... نیگا کنین داره دل من رو کباب میکنه ها !




سپس همه را در یک ساک زیبا گذاشت که روی ساک طرح یه عالم قلب اکلیلی بود که یادم رفت عکس بندازم ازش. یه جعبه شکلات قلبی هم خریدم و یه شاخه گل سرخ مصنوعی! اینقدر طبیعی به نظر میومد که همسری هم اولش متوجه نشد. بهش عطر زده بودم !





نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 11:49 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه