تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - مکّه





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

یک سال هایی اعتقاداتم خیلی سفت و قرص تر از الان بود . شب های احیا رو یادم نمیره که همیشه تنهایی هر سه شبش رو میرفتم مسجد .

یادمه یه دعام تو اون زمان ها مکه رفتن مامان بابام بود . بابام یه بار مکه رفتن اما مامانم نه. خیلی دوست داره . منم همش دعا میکردم براشون. هر سال که میشد سال بعد باز گریه میکردم که خدایا چرا نشد .چرا برآورده نشد ؟......

امسال مامان بابا ثبت نام کردند . شدند اولویت 597... یعنی سه تا مونده تا 600! یعنی آخرش .. یعنی ده سال دیگه . مامان میخواد بره ودیعه ش رو پس بگیره.
یعنی باز هم نشد ... یعنی دیگه احتمالا مامان من هیچ وقت مکه نمیره . کاری ندارم به اینکه خیلی ها میگن مکه؟ این همه جا! بره اونجا چرا ؟ بااین عرب های مسخره ! و ...
کاری به این ها ندارم . به این فقط کار دارم که این یک آرزو بود برای مامانم. که مثل صدها آرزوی دیگه اش انگار نمیخواد برآورده بشه.

الان رفته بودم وبلاگ یکی از بچه ها. این یکی دیگه هم سن های منه . با شوهرش اسم نوشته بودند و شدن اولویت 579 ..اونهام یعنی ده سال دیگه . کلی بنده خدا گریه کرده . باز من میگم این جوونه. ده سال دیگه اش هم هنوز جون رفتن داره . اما مامان من چی ...

حالا اوضاع من چی شد این وسط...
خانواده ی همسری سری قبل ثبت نامی عمره، ثبت نام کرده بودند خودشون رو. بعد از عقد ،یعنی امسال ،رفتند و من رو هم ثبت نام کردند که من چون تازه ازدواج کردم میافتم با خود اونا، یعنی با شوهرم.
اونها اولویتشون دویست و خرده ای هست یعنی سال دیگه میتونن برن.

گریه ام گرفته ... من برم مکه ، اونم با شوهرم ... اونوقت مامانم........
ای کاش میشد به همسری میگفتم ما نریم . ماجامون رو بدیم به مامان بابای من . اما خیلی خواسته ی زیادیه . اینکه قبول بکنه این مکه ی همراه خانواده اش و همراه من این هم تو این سن رو ول بکنه و نره . اما کاش میشد ... میدونم مامانم عمرا قبول نمیکرد . اما شاید میشد راضیش کنم .
خدایا ... کاش میشد مامان بابا میرفتن جای ما . کاش میشد ...

دلم بس سنگینه ... حتی نمیتونم فکرش رو هم بکنم که یه روز جلوی خونه ی خدا وایسم و بعد مامانم هرگز جای من نبوده باشه ... همین الانش گریه دارم میکنم وای به اون موقع.

پ.ن1: کلی از دست خودم ناراحتم. فکر میکنم شاید این اتفاق به گناه های من ربط داشته باشه. شاید فرزند صالحی نبودم و بدیش سر مامانم اینا دراومده باشه . واقعا میشد یه شماره ی دیگه میافتادند غیر از 597! نمیشد؟ نمیشد تو چهارصد ها .. تو سیصد ها در میومدند ؟ نمیشد برق شادی رو تو چشمای مامان میدیدم؟ خدایا ببخش.. فقط میتونم بگم ببخش.. چه غلطی میتونم بکنم به غیر از اینکه امیدوار باشم به بخششت ..

پ.ن2: پست قبل برام مهمه. هنوز هم دوست دارم اگه کسی جواب نداده جواب بده لطفا .

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 12:38 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه