تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - مهمونی و تولد استاد (عکسدار)





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

یکشنبه چند تا از دوستای قدیم دانشگاهیم تماس گرفتن که میخوان قرار بزارن هم رو ببینیم . دو تا دختر و یه پسر. منم فکری کردم که بهتره باز یه شب نشینی خونه همسری راه بندازیم و دوستای همسری رو هم دعوت کنیم تا اینا هم با هم آشنا بشن و بعدا اگه رفت و آمدی بود هم رو بشناسن .
برای دوشنبه عصر قرار گذاشتیم. به دوستم گفتم به یکی دو تا از بچه های دیگه دانشگاه هم خبر بده . که یکی دیگه ازپسرها اومدن.
عصری رفتیم از هایدا ساندویچ خریدیمو رفتیم پونک دنبال دو تا از بچه ها. بقیه هم خودشون گفتن که میان خونه همسری.
اون شب بعد از تولد گرفتن برای همسری شده بود و فقط چند تایی از مدل قلب اون بیسکویت سفارشی هارو خونه خوردیم تا بقیه اش رو برای بچه ها نگه دارم.
قصدمون تولد گرفتن برای همسری نبود اما الکی الکی شد جشن تولد!

چهارده نفری شدیم اون شب.
سه تا از دوستام یه جعبه شیرینی بزرگ و خیلی خوشمزه آورده بودند و یکی دیگه از پسرها هم یه کیک آورده بود .
دوستای همسری بهم مسج دادند که همسری کادو چی لازم داره براش بخرن! منم گفتم باور کنین تولد نیست ... اونام گفتن ما میخوایم کیک بگیریم! گفتم کیک داریم. شماها دو تا شمع 2 و 9 بگیرین فقط!

دیگه اونا هم که اومدند و با شیطنت یه کلاه بوقی گرفته بودند برای همسری که کلی خندیدیم.
یه زن و شوهری هم دعوت کرده بودیم که بنده خداها کادو گرفته بودن. یه کتاب و یه مجسمه به شکل سه تا لاکپشت مادر پدر و بچه! خیلی ناز بود !

البته بچه های دیگه دلخور بودند که چرا نگفتی تولده که ما هم کادو بگیریم؟! حالا من چه جوری باید میگفتم تولد نبود ! تولد شد ! کسی باور نمیکرد . 

خوب راستش اولین بار بود که من باید از این مهمون به این اندازه پذیرایی میکردم. تازه حالا خوبه غذا پختن نداشت. به بچه ها میگفتم که هر خرابکاری ای کردم بهم بگین که جلوی شما ها خیط شدن بهتره از بعدا جلو فامیل جماعت و خونواده شوهر خیط شدن!
بچه ها هم بعضی وقت ها یه حرفایی میزدند. مثلا با میوه یادم رفته بود پیش دستی بیارم،یا مثلا یکی گفت چایی میاری دسته اش رو به طرف مهمون ها بزارو ...
البته همین چایی درست کردن و اینا باعث میشد که مدام یه کتری چایی تموم بشه باز یکی پشت سرش باید دم میکردیم.

بچه ها نمیدونستن که ساندویچ خریدیم و من هم به شیطنت جلوشون میگفتم : یکی بیاد یادم بده ماکارونی چه جوری درست میشه! اینقدر هم جدی میگفتم که بچه ها باور کرده بودن که ساعت 8 شب هنوز شام نداریم و من تازه میخوام ماکارونی بزارم و تازه یکی از دخترا بلند شد بیاد کمکم!!
دیگه خیلی سر به سر بچه ها گذاشتیم... و خوش گذشت . بیسکویت هارو بچه ها خیلی دوست داشتند البته پسرا که همش مسخره میکنند! اما خوب... مطمئنم هیچ پسری بدش نمیاد ازینکه براش ازین کارا بکنند!!

اون شب کوتاه بود. تنها بدیش همین بود که دوستام رو کم دیدم . دلم میخواست با دوست دخترام مینشستیم و یه دل سیر حرف میزدیم . دلم خیلی براشون تنگ شده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمشون.
یکیشون که مجبور بود زودتر از کیک آوردن و فوت کردن و ورق بازی کردن بزاره بره. چون باید میرفت خوابگاه که تا ده و ربع اینا بیشتر راهش نمیدادن.
اون شب خوش گذشت... همه چی خوب بود ... به نظرم همه خوشحال بودند ... خودم هم شاد بودم .
فقط وقتی شب تموم شد من بودم که حس کردم یه حس غریب و عجیبی تو دلم خونه کرده ... ( تو پ.ن میگم جریانشو)

دیروزهم بعد از کلاس سه تارم همسری زنگ زد که خاله اش میلاد نوره ( یه روزی بود اومده بودن تهران) . منم با همون ساز و اینا رفتم میلادنور تا خاله اش رو بیینم. یه دوری اونجا زدیم و خاله اش هم با اینکه دوساعتی زودتر از من اونجا بود اما هیچی نپسندیده بود بخره! شایدم اندازه ایشون زیاد مانتو اینا نداشتند . بعد هم رفتیم خاله رو رسوندیم خونه ی خواهر زاده اش ( همون دخترخاله ی همسری که عقده و با شوهرش تهران زندگی میکنه ) و ما هم یه سر رفتیم بالا و یه چایی خوردیم . تا حالا نرفته بودم خونه شون. اونارو هم دعوت کردیم برای این آخر هفته ای شمال و اونا هم گفتن میان.

بعد همسری من رو رسوند خونه و رفتیم با خونواده خونه ی برادرم . چشم روشنی یراشون فرش و یه چایی ساز شیک گرفته بودیم. خونه اشون با زدن کابینت و پرده کلی فرق کرده بود . پرده هاشون مدل جدید بود و خیلی خوشمون اومد . پرده های جدید دیگه والان نداره. 
برادرزاده ام که هرروز خوشمزه تر از دیروز! برای اتاقش پرده و فرش بچگونه خریده بودند که خیلی ناز بود ! خوش گذشت کلی. چون اونجا ماهواره هنوز نصب نکردن ما هم بدو بدو 12 و نیم راه افتادیم بیایم خونه تاساعت 1 تکرار عشق ممنوع رو ببینیم !! تنها سریالی که اینروزا همه ی خانواده میشینن سرش.. خدا پدر این خارجیها رو رحمت کنه که میتونن سریالی بسازن که همه خوششون بیاد و بهونه ای بشه برای دور هم نشینی !والا ازین تلویزیون وطنی که دودی بلند نمیشه...

بقیه در ادامه مطلب
پ.ن1:
فردای مهمونی از وقتی از خواب بیدار شدم همه اش تو خودم بودم. به همسری فکر میکردم . وقتی با یه جمع هستیم حس میکنم منو نمیبینه . حس میکنم ازم دور میشه. خیلی با بقیه گرم میشه . شایدم دوست نداره وسط جمع زیاد تحویل بگیریم هم رو .اون شب نگاهش میکردم  نگام نمیکرد. شاید هم قصدی در کار نباشه اما سخته دیگه. وقتی یه چیزی تعریف میکرد واسه بقیه تعریف میکرد انگار من اونجا ننشستم که یه نگاهی هم به من بندازه وقت حرفاش. البته کارای خوب هم کم نمیکنه. مرتب کمک دسته و حتی جلوی دوستاش ظرفارو میشست! دوستاش هم تیکه های شیطونی مینداختن بهش اما اون اصلا گوش نکرد و با یه حرص عجیبی همه ظرفارو تکی شست و نذاشت کمکش کنم. اونم وقتی که یه جوری کار همه شده بود نگاه کردن همسری و انگار حرف دیگه ای برای گفتن نبود!
اون روز خاله ی همسری اومده بود تهران. ظهری که همسری زنگ زد و بهم اومدن خاله اش رو گفت یه جوری غمباد داشتم! به همسری گفتم من حوصله ی مهمون بازی امروز ندارم . اونم گفت منم ندارم ! اون روز با مامان رفتیم برای خونه ی جدید برادرم چشم روشنی یه فرش برای یکی از اتاقاشون بخریم . حالا اون روز هم برف شدید .. البته تو منطقه ی ما کلا آب و هوا یه درجه بالاتره نسبت به دیگر مناطق. وقتی اون روز منطقه ی ما برف گوله گوله بود دیگه وسط شهر که رسیدیم تقریبا فقط زمین خیس بود .
با مامان رفتیم قالی سلیمان و یک فرش 6 متری گرفتیم که به رنگ پرده ی اون اتاقشون هم میاد . اومدیم خونه و من اومدم سر لپ تاپ و نشستم زار زار گریه کردن. چم بود گاهی خودم هم نمیدونم. به همسری مسج دادم که دارم گریه میکنم. گفت میاد دنبالم .. ساعت 7 و نیم بود . اومد دنبالم .. گفت کجا بریم. گفتم فرحزاد.. گفت دلت قلیون میخواد ؟ ..
رفتیم فرحزاد. تموم راه یه جورایی ساکت بودم و قیافه ام دمق. وقتی خوب نیستم خیلی تابلوام. ازون شر و شور و بگو بخند و شیطونی هام دیگه خبری نیست. منی که تو ماشین همش کله ام سمت همسریه این بار همش پنجره ی سمت خودم رو نگاه میکنم. همسری دستم رو میگرفت. بوسم میکرد . رفتیم و روی یه تختی نشستیم که گوشه باشه ..
قلیونی آورد و من ساکت بودم .همسری حرف میزد و میخواست منم حرف بزنم . گاهی آدم میدونه چشه اما حرفش نمیاد. لعنتی اون روز هم بالا سر ما همش به جای آهنگ سنتی آهنگ های پاپ گریه دار پخش میکردند!! تو مایه دلم پره..گریه نکن.. گریه بکن.. !
خلاصه که من همش اشکم دم مشکم بود و با هر حرفی این اشکام میریخت بیرون. یه جا که دیگه علنا گریه کردم و سرم و گذاشتم رو شونه همسری .. به شدت دلم واسه خودمون دوتا تنگ شده بود. واسه اینکه مال من باشه. نازم رو بکشه. اونم گفت: گریه کن.. خیلی وقته که دلت میخواست گریه کنی ها! دستمال برداشته بود و اشکام رو پاک میکرد. سبک شدم .
بعدش یه کشک بادمجون گرفتیم و هر دومون هم گشنه! خیلی چسبید . بعد اون هم یه سر رفتیم خونه ی ما و همسری یه ساعتی موند و رفت.

پ.ن2:

دیروز کلاس سه تار داشتم . الان دیگه داره یه سالی میشه که کلاس میرم. البته یه سال به طور گسسته. شاید از کلش 8 ماهش رو رفتم. استاد سه تارم رو دوست دارم. یه رابطه ی خاصی بینمون برقراره . کاملا حسش میکنم. یعنی مطمئنم که اگه همسری کمی دیرتر اقدام میکرد استادم حتما پاپیش میزاشت! الان یه جورایی مثل یه دوست بزرگتر شده برام. شباهت های خیلی خاصی به همسری داره. شاید چون اونم بهمن ماهیه! البته از همسری سه سالی بزرگتره. نصیحتم میکنه. روش شوهر داری یادم میده. بهم یاد داده که سر کلاس اگه همسری زنگ زد جوابش رو بدم و بگم کلاسم ! نه اینکه ریجکتش کنم. پسر سنگینیه. خداییش تو این مدت هیچ وقت جلف بازی در نیاورد و هیچ وقت دستش رو الکی به دستم نزد مگر موقعی که دیگه مجبور بود پوزیشن دستم رو درست کنه.

14بهمن تولد استاده . منم براش یه کادو تهیه کردم. راستش از یه ماه پیش بیشتر به فکر کادوش بودم. با خودم میگفتم چی بگیرم.. خودکار... کیف پول... اما راستش یه شب به فکرم افتاد براش شعر بگم . احساسی که داشتم . اون شب شعرش اومد. من شاعر نیستم اصلا ! اما یه وقتایی میاد دیگه. هر وقت احساسم بخواد. بعد هم گفتم حالا شعر رو چه جوری بهش بدم ؟ که به فکرم رسید قبلا ها یه عکس خیلی خوبی تو سایتش داشت که مچ این کاره. رفتم عکس رو برداشتم و خلاصه با فوتوشاپ سیاه سفیدش کردم و بعد روش شعرم رو با نستعلیق نوشتم . پایین شعر اسمم رو ننوشتم.فکر کردم بعدها که ازدواج میکنه همین اسم باعث دردسره و شاید دیگه نتونه این قاب رو جلو چشم بزاره. دادم چاپش کردن در اندازه A4 و براش یه قاب قشنگ چوبی گرفتم . خودم عاشق چوبم... یعنی واقعا یه کادوی دلی بود ها ...

دیروز صبح قبل از کلاس خواب دیدم . خواب دیدم که یه جایی هستم که استاد هم هست . آدمای دیگه هم بودند اما استاد یواشکی میومد و لپمو میبوسید . خواب دیدم توی خواب به فکر همسری بودم و اینکه نزارم استاد این کارو بکنه ! آخه من شوهر دارم! اما باز هم ممانعتی نمیکردم. انگار یه جوری خودم هم میخواستم یا اینکه حس میکردم که اصلا مسئله ی مهمی نیست ، یه جوری مثل دو تا بچه بودیم که هم رو دوست داریم.

صبح که از خواب بیدار شدم همه اش تو فکر خواب بودم . حسش میکردم ... اما خواب بود دیگه!
رفتم کلاس... استاد از 2 و نیم کلاس داره تا هشت شب . من اولین شاگردشم. رفتم و آهنگم رو پس دادم و اون هم اشکالامو گرفت و آهنگ جدید رو یادم داد. همسری زنگ زد و منم جواب دادم سرکلاسم و استاد گفت :آفرین! این درسته! از اوضاع احوال من و همسری پرسید. آخر سر هم کادوم رو بهش دادم . تو یه پاکت کادویی گذاشته بودم. وقتی درآورد معلوم بود ذوق کرد. توقع نداشت کادو بدم بهش یا اینکه اصلا یادم مونده باشه تولدش رو. نگاه کرد و شعرش رو خوند ...
این بیت رو آخر سرش بلندتر باز خوند :

رقص انگشتت بر آن شطرنج ساز، کیشم بکرد   راضی ام، خشنود ازین بازی اگر ماتم کنی

بعد از یکی دو دقیقه دستش رو دراز کرد و باهام دست داد . بعد دستم رو ول نکرد و انگشتام رو گرفت و مثل شاهزاده خانم ها ، پشت دستم رو بوسه ی کوچیکی زد .. یه لحظه بود همه چی... واقعا یه لحظه ... لبخندی زدم و باز هم اون تشکر کرد و منم قابلی نداره و اومدم از کلاس بیرون.
اون خواب... اون بوسه ها ... اون بوسه ی الان ... تعبیر هم بودند نه ؟

تموم مدت یه لبخندی بعدش روی لبام بود . نمیدونم چه جوری این حس رو بگم . جای بوسه اش رو روی دستام حس میکردم. میسوخت... جای بوسه اش رو بوسیدم . این اولین و آخرین بوسه ی من و استاده . هیچ وقت من و اون فراتر از این نبودیم و نخواهیم رفت . ما فقط هم رو دوست داریم . همین .

                                     
    


پ.ن3: چون بچه ها میخواستن شعر رو کامل بزارم براتون میزارم :

میزنی پنجه بر این تار تا که ویرانم کنی                 خط زنی بر صد پریشانی و آرامم کنی
مرغ دل را پر بدادم بر سر تارت نشست         هر چه خواند این تار تو آن هم بخواند ، رامم کنی
رقص انگشتت بر آن شطرنج ساز کیشم بکرد       راضی ام خشنود از این بازی اگر ماتم کنی
سال ها صبر و تحمل ، رنج و همت برده است        این نوایی که نوازی تا که شادابم کنی
نت به نت بر من نفس بود آن همه آهنگ تو            ای مسیحا،مرده بودم، تو مرا زنده ام کنی
این دو خطی را نوشتم ای سرآغازم نوا                 تا که شاید دور از این سالها مرا یادم کنی



( راستی من این شعر رو نشون همسری داده بودم قبلا و گفته بودم که میخوام این کادو رو به استاد بدم )

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390 ساعت 02:47 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه