تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - سد ماملو و شب نشینی





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

دیروز صبح یه 5 ساعتی تدریس داشتم. یعنی اینقدر از این شاگردایی که درساشون رو میزارن برای شب امتحان و پدر خودشون و من رو در میارن بدم میاد! بدم نمیاد ها... اما خسته میکنن آدم رو.

ساعت یک اینا بود که همسری زنگ زد گفت میخوایم با دوستا بریم برف بازی! میاد دنبالم . دستکش دارم یا نه؟ منم گفتم نه و گفت میره از خونه میاره برام.
دیگه یه ساعت بعد اومد دنبالم و ازون ور رفتیم دنبال دو تا از دوستها و بعد یه ماشین دیگه بچه ها به جمعمون پیوست و کلا هشت تایی شدیم .تو جمعمون یه زن و شوهر بودن که دو ماه پیش عروسی کرده بودن و من نتونسته بودم برم عروسیشون. دیگه دختره کلی از خاطره ی عروسیش و اتفاقاتش تعریف کرد برام .


با بچه ها رفتیم سد ماملو. یادم نمیاد کدوم بزرگراه هست که انتهاش میخوره به یه قسمت حفاظت شده و باید برای عبور ازش یا مجوز داشت یا اینکه تابلو باشی اومدی تفریح! دیگه مارو راه دادند... یعنی دیدن همچین سدی اونم شرق تهران دیدن داشت. مطمئنم خیلی ها اصلا نمیدونن این سد وجود داره . البته هوا سرد بود و حیف که نشد پایی به آب بزنیم.

البته قسمت اصلی و قشنگ تر سد پشتش بود که الان جاده ای که میره به اون سمت زیر آبه.  یعنی جاده یهو تموم میشد و میرفت زیر آب و یهو شاید 500 متر اون ور تر میدیدی که از زیر آب در میومد!!
دیدنش برای اولین بار مزه میداد اما خوب فصل اومدنش نبود اونم واسه ماهایی که هیچی وسیله نشستنی نیاورده بودیم که حداقل یه آتیشی راه بندازیم.

تصمیم گرفتیم بریم آش خوری. اما نشون به این نشون که سر راه یه مغازه هم پیدا نکردیم که آش داشته باشه! اکثرا تعطیل بودن .

تو ماشین ما من و همسری بودیم و اون یکی زوج . پسره فوق العاده خوش صحبت هست و سالها با همسری هم دانشگاهی بودند و مدت ها تو یه اتاق. کلی خاطره تعریف میکرد و اصلا مسیر رو نفهمیدم چه جوری گذشت. پسر ها خصوصیات باحالی دارند در گروهی بودنشون. یعنی عمرا این خصوصیات رو دخترا داشته باشن! البته در مدت زیاد . همین خصوصیات خاطرات جالبی براشون رقم زده بود و من عاشق شنیدنشون هستم.

تصمیم گرفتیم بریم پونک و اونجا آش بخوریم .   البته توی مغازه من که خیلی وقت بود هوس ماکارونی کرده بودم  و اونو گرفتم . ولی بچه ها بعضی هاشون آش دوغ گرفتن و کوفته و کشک بادمجون .
بعدش تصمیم بر این شد که بریم همه خونه همسری و شب نشینی....
اول که پسرا شلم بازی کردند و طبق معمول با سیگار فراوان! ما دخترا هم حرف زدیم و برای خودمون قلیونی بساط کردیم! وسط مجلس یهو خنده مون گرفت که کافیه الان یکی از این گشتی ها بیاد تو خونه و اون صحنه ی دودی که مواجه میشه باهاش و اینکه هیچ مدرکی دال بر نسبت داشتن ماها در دسترس نیست خوراکشه !


ساعت دیگه نه اینا بود که دو تا دیگه از دوستای همسری هم اومدند و بازی شلم به 1001 تغییر پیدا کرد و محل بازی هم به یکی از اتاقا تا جیغ و هوارهامون همسایه هارو اذیت نکنه.
بازی هم که طبق معمول خیلی حال داد و کلی خندیدیم و گاه گاهی هم یهو یه جییییییییغ بنفش از همه مون بلند میشد!

دیگه یازده بود که پا شدیم و پیش به سوی منازل !

پ.ن1: خداروشکر رابطه با همسری برگشته به اوضاع خوبش. دیروز خیلی با هم خوب بودیم و بهم توجه داشتیم.
اون مسایلی رو هم که میترسیدم که نکنه قول الکی بهش داده باشم و باز موجب دردسر بشه هیچ مسئله ای برام دیروز پیش نیاورد. شب میخواستم از همسری قول بگیرم که دیگه وسط دعوا حرف جدایی و اینا نزنه که خودش انگار میدونست من میخوام چه درخواستی بکنم و خودش معذرت خواست و گفت دیگه تکرار نمیشه! قربونش برم که میفهمه تو دلم چه خبره .

پ.ن2: اون دختره که عروسی کرده بود بهم گفت
به نظرش مهم ترین چیز تو خرید عروسی کفشه! چون اگه راحت نباشه پدرت در میاد و نمیتونی راحت برقصی! اونم وقتی قراره دوازده ساعت حداقل با اون کفش رو پا باشی. از لباسش کلی تعریف کرد که یک ونیم قیمتش بوده و با چهارصد تومن کرایه اش کرده و همه به به میگفتن. میگفت تو عروسی فقط به فکر خوشیت باش و اصلا به دور و برت کاری نداشته باش. چون همون چندساعت فقط یه بار تکرار میشه . حرف و حدیث بعد از عروسی چه خوب برگزار بشه یا بد ،همیشه هست. پس حداقل خوش باش اون چند ساعت رو. خداروشکر اینقدر عروسیشون بهشون خوش گذشته بوده و خاطره ی خوب داشتن که دلشون میخواست هر سال عروسی بگیرن! ایشالا من هم اینطوری شم

پ.ن3: یکی از پسر های مجرد جمع ترک بود . وسط مجلس مامانش زنگ زد و داشت با تلفن حرف میزد که یهو اون زوج روشون رو کردن به پسره و گفتن آخی ! الهی !!!! ما هم که نفهمیدیم چی شده که تعریف کردن برامون :
پسره حواسش نبوده که اون زوج تو جمع ما هم ترک هستند و میفهمن اون چی میگه . مثل اینکه پسره با یه حالت محزونی به مامانش گفته بوده : "همه اینجا دوتایی هستند و فقط من مجردم!" دلمون هوار تا براش سوخت ! ( دوست دختر خوب  واسه یه پسر فوق لیسانس و مهربون و سیگاری نیازمندیم ! پایه هاش خبر بدن !)

پ.ن4: راستی توجه داشتین  آخر هیچ جا برف بازی نکردیم !؟



نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 01:31 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه