تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - قهر و آشتی





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

دیشب یه مطلبی آپ کردم . تا همین صبح هم بود . بعد برداشتمش. دلم پر بود از یه چیزایی و بعد گریه کردم و نوشتم .
اما صبح طبق معمول ،بعد از خواب، حالم خوب شد ! بهترین قرص مسکن خوابه !  برای همین حس کردم نزارم نقطه ضعف از خودم نشون شماها بدم .
یا شایدم یه سری از حرفا رو فکر کردم ندونین بهتره .
گاهی نمیتونم به اندازه ای که میخوام اینجا صادق باشم .
چقدر از حرفامو بزنم . چقدر نزنم ... زندگی من گاهی خیلی بالا و پایینش سریعه. صبح ناراحتم زیاد و شب خوشحال یا برعکس! بگذریم...

امروز یکی از ناراحت کننده ترین روزها رو با همسری گذروندم. صبح رفتم تدریس و همسری اومد دنبالم . کلا یکم ژولیده و داغون بود. از همون اول گیر داد به ترافیک و حرص خوردن. ( راستش قبلاها یکی از نکات مثبت همسری حرص نخوردنش از ترافیک بود!! الان دیگه اعصاب نداره انگار...) . بعد از ترافیک هم گیر میده به تهران ! حالا من هیچی نمیگم!

یکی از مشکلات من و همسری وقتایی به وجود میاد که میاد خونمون. جلوی والدینم، مخصوصا بابا، حتی وقتی مارو نگاه نمیکنه، معذبه انگار. یعنی وقتی پیشش میشینم  حس خواهر برادری بهم دست میده!
هیچ وقت هم نمیتونم سر این موضوع بهش غر نزنم . تو ماشین هم همین بحث شد . به من میگه مگه مامان بابای تو به هم میچسبن تو خونه که تو توقع داری من جلوی اونا بچسبم و بوست کنم و..؟ مگه بابات یه بار تذکر نداد بهم ؟( بابای من یه بار اون اوایل که هنوز همسری جا نیفتاده بود تو خونه مون و رفت و آمدهامون هنوز جانیفتاده بود برای خانواده ام ، یه چند تا مورد رو خصوصی به همسری گفته بوده و مثل اینکه یکیش هم رعایت کردن این مسایل بوده! الان ولی خوب خیلی فرق کرده اوضاع ) .بهش میگم اولا اونا 30 ساله ازدواج کردن! ما سه ماهه عقد !! در ثانی مگه من میگم بوسم کن و فلان ( که البته اینا رو هم اشکال نمیدونم!) من میگم اینقدر داداشی نباش باهام. دیگه سر همین حرفا بحثمون شده و میگه اصلا دیگه نمیام خونتون! منم به شدت متنفرم از این حرف و گفتم منم دیگه اگه زنگ زدم به مامان بابات ! با خودم فکر کردم شاید اگه این حرف رو بزنم بدیش رو درک کنه. با سکوت که تا حالا درست نشده !

باهاش راجع به خونه ی خیلی شیک شاگردم حرف میزدم . میگه توش نارنجی که نداشتن ؟( من رنگ نارنجی رو دوست دارم واسه دکوراسیون! مسخره ام کرد نه؟!)
یعنی امروز تو ماشین هر چی من گفتم یه چیزی پروند بهم . واقعا دوست نداشتم باهاش برم خونه . حوصله ی دوتایی بودن رو نداشتم .
دیگه رسیدیم خونه و حس حرف زدن نبود. بهم گفت میخواد کشک بادمجون درست کنه. کنار هم درست کردیم و فقط در حد اینو بگیر ..اونکارو بکن.. با هم حرف زدیم .
خوشمزه شد . غذا رو خوردیم و رفتیم تو اتاق که با صدف ( میشناسینش که!) وصل شیم اینترنت ، البته از طریقبلوتوث موبایل. تاحالا نکرده بودیم اینکارو. نتیجه اینکه سرعت در حد دایل آپ یا کمتر!!!

اصلا با هم راحت نبودیم . هیچ وقت اینطوری نشده بودیم. بالاخره یا اون منت میکشید یا من . اما این بار دوتاییمون بی حوصله بودیم . رفت بخوابه . حالا چشای من از خواب مدام میرفت رو هم ! اما مگه میرفتم پیشش؟ صدام کرد گفت بیا اینجا بخواب. با اکراه رفتم . ولی مگه خوابم میبرد . مگه میشد با اون حس و حال خوابید ؟ با اون فاز منفی بینمون...
خلاصه که باز من کوتاه اومدم و رفتم تو بغلش. بغلم کرد اما یه جورایی هم اصلا تحویل نمیگرفت. هرکاری کردم تحویل نگرفت که نگرفت!
بعد هم پا شد و گفت که بریم چایی بخوریم و بعدش بریم آتلیه ( مرحله نهایی انتخاب عکس!! ما هم داریم شاخ غول میشکونیم با این آتلیه رفتنمون!). رفت تو پذیرایی و من تو اتاق خیره به صدف ! یعنی میدونستم امروز اگه اینطوری جدا بشیم گند میخوره به روزم و روز بعدش و ... کلا من هم که بی ظرفیت تو این جور ناراحتی ها! صدا کرد واسه چایی. بعد چند دقیقه پاشدم رفتم دیدم داره نماز میخونه . خیلی موقع ها وسط نماز بوسش میکنم! البته خودش این موضوع رو شروع کرد ها !! من اوایل میخواستم اینکارو بکنم دلم نمیومد. خودش یه بار وسط نمازش یه وشگونی ازم گرفت که مردم از خنده از دست این کارش !! دیگه ازون به بعد نمیزارم با خدا جون تنها باشه تو نماز !
 
اما اینبار چاییم رو برداشتم و اومدم تو اتاق... دپرس ها! بعد چند دقیقه اومد تو اتاق. یهو حس کردم کلا یه جوری شده. دست انداخت گردنم و بوسم کرد. بهش میگم یهو چی شد؟ میگه تو هر چی میخوای میگی بعد من تا یه چیزی میگم بهت برمیخوره! راستش این ازون جمله هاست که بهتره دفاعی نکنم چون به نظرم به نتیجه نمیرسه.
سکوت کردم. بازم بوسید و ... دیگه آشتی کردیم !


واقعا از دعوا میترسم . خداییش شاید یه ضعفی که دارم، تو دعوا و ناراحتیهای اینطوریه. یهو دپرس میشم . اصلا اهل دعوا نیستم و به شدت بدم میاد از کل کل های اینطوری. اما گاهی میره رو مخ ( یاشاید هم میرم!) همیشه هم که نمیشه عاقلانه عمل کرد وسط دعوا و بخوای همه چی رو سروسامون بدی. گاهی هم کلا لجباز میشیم دوتامون !
بعد برگشت از آتلیه بهش میگم نامردی نکن موقع دعوا ! من که یه شوهر بیشتر ندارم ! باهام قهر نکن .
دوستم داره، میدونم

دوستش دارم شدید. یه مرد بزرگ و نانازی!

خدا نوشت : ممنونم ازت خدا . یعنی یه شب گذشت ازون گریه ها و چه زود کارم رو راه انداختی


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 02:13 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه