تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - کافه نادری





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

امروز صبح خواب بودم که همسری زنگ زد و گفت که بیام دنبالت ؟ منم راستش یکم زیادی خواب بودم و از طرفی هم نمیدونم چرا میل به بیرون رفتن نداشتم ! همسری که حس کرد خوابم هنوز گفت بخواب . وقتی قطع کردیم دیدم نمیتونم تنبلی کنم و همسری رو نبینم . چون من عاشق دیدنشم !
بهش زنگ زدم و گفتم بیا . بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم و لباس پوشیدم . حالا این صبح که به شما میگم زیادم صبح نیستا! حدودا یازده ایناست.

کلا من اصلا نمیتونم قهر کنم . یعنی راستش به قهر اعتقادی ندارم. میشه که از یه چیزی دلخور بشم و یه نازی بکنم و حرف نزنم .. اما خوب فوق فووووووووقش ده دقیقه ! ( قابل توجه دوست خوبم گلی خانم که میگه بزار چنننننننننننند روز بگذره !! ) تازه اینم در صورتیه که همسری پیشم نباشه . وگرنه که من اصلا طاقت قهر و این کارا رو ندارم . دیشب هم چون دم خوابیدن حرفمون شده بود و اونم پیشم نبود یه شب طول کشید وگرنه اونم قهر نبود یه جورایی . بیشتر حال ندارم بود .

تو ماشین که دیدمش نگاهم میکرد و میخندید. کلا وقتی تحویلش نگیرم از نظر اون خنده دار میشم ! وقتی هم که میخنده من هم خنده ام میگیره و کلا آشتی زود اتفاق میافته . گفت بریم خونه ؟
گفتم نه . بریم برات لباس بخرم ( تولدش حدود دو هفته دیگه است و من میخواستم براش یه کاپشن یا کت تک و اینا بخرم ). گفت حال ندارم! منم گفتم دیگه وقت نداریم اگه امروز نریم. تو هم که در طول هفته سرکاری و خسته .بااین حرفا راضی شد . گفت بریم پاساژ پلاسکو. من که تا حالا در حد یکی دو بار اونجا رفته بودم قبلا .
ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ حقانی و با مترو رفتیم ایستگاه سعدی .

البته قبل خرید از بس گشنمون بود ،رفتیم کافه نادری تا ناهار بخوریم .
کافه نادری جای باحالیه . چون فقط حس نوستالژی اونه که زنده اش نگه داشته ! . یعنی کجا رو میشه پیدا کرد که صندلی های چوبی و میزهای رنگ و رو رفته داشته باشه و به قول همسری برای استخدام پیشخدمت آگهی بدن : فقط بالای 60 سال !! و هنوز هم این همه مشتری داشته باشه.

البته غذای محبوب اونجا استیک هاشه که معروفه. اونم استیکی که با همون ظرف پختش در حال جلز و ولز سرو میشه . البته ازونجایی که باز هم هر دو گشنه بودیم علاوه بر استیک، غذای محبوب همسری یعنی ماهی قزل آلا هم سفارش دادیم و یه کاسه سوپ. جالب اینجاست که قیمت غذاها نسبت به یک سال گذشته اصلا تغییری نکرده بود که به نظرم عجایب هشتگانه بود !

پیشخدمت ما هم یکی از اون سه تفنگدار همیشگی کافه بود . یکی از همون پیرمردهای ااونجا...
میرفت و میومد و مدام چیزی نمیخواین میکرد و ما هم لبخند میزدیم و شوخی میکردیم باهاش.

بعد غذا هم رفتیم خرید و با سلیقه سخت همسری و نظر به اینکه به عقیده من اونجا جنسای تاپ زیاد نداشت ، بالاخره یه کاپشن و یک نیمچه کاپشن و دو تا پیرهن برای همسری خریدیم.

همسری اکثر اوقات تیپ های مردونه میزنه. یعنی شلوارپارچه ای و پیراهن و کفش مردونه . البته خیلی بهش میاد اما خوب بالاخره خودم اسپورتش میکنم!! فکر کنین فقط یه دونه شلوارجین داره که اون رو هم فقط برای کوه و دشت و دمن میپوشه.
ماموریت بعدی خرید شلوار جین و کفش اسپورته! من میتونم !!! 


شب هم منو رسوند خونه و با خونواده رفتیم خونه داداشی. وسایل خونه رو تقریبا چیده بودن .
تو یه خونه ی بزرگتر تازه وسایل و مبلمانشون رو اومده بود . تو خونه قبلیشون همه چی چفت هم بود . خونه قبلی فکر کنم حدود 60 متر بود و این یکی 130 متری هست. موندم این همه وسیله تو اون خونه قبلا چه جوری جا میشد!
قربونش برم هستی جونم هم که یه دلبری ای امشب کرد که نگو. رفته تو چهار ماه و اینقدر دلبر شده. خدا به دادمون برسه در ماه های آینده!

پ.ن1: غذا رو که تو کافه خوردیم نوبت رسید به صورت حساب... جناب پیشخدمت رو صدا کردیم و اومد سر میز و بهش گفتیم چقدر میشه. اونم یه فاکتور از جیبش درآورد و بدون اینکه بزاره ما ببینیم گفت 40 تومن! به نظرم یکم زیاد اومد اما راستش حساب کتاب نکرده بودم قبلش که بدونم چقدر میشه با حق سرویس. همسری هم مبلغ رو درآورد و داد بهش. به همسری گفتم به نظرت زیاد نشد ؟ حساب کردم دیدم غذای ما 30 تومن میشه ،مگه چقدر حق سرویس هست ؟
اون آقا رو صدا زدم و گفتم میشه فاکتورمون رو ببینم ؟ دیدم اومد و با یه حالت دستپاچگی فاکتور رو از بین فاکتورهای دیگه جدا کرد و داد دستمون. غذامون شده بود 31 تومن که با حق سرویس شده بود 35 تومن! اون هم هنوز به یه حالت دستپاچگی، شاید هم خجالت، بالای سرمون وایساده بود. من و همسری نگاهی به هم انداختیم و فاکتور رو برگردوندیم بهش و گفتیم ممنون و پاشدیم .

ببینین اوضاع جامعه چه جوری شده که آدما برای پول درآوردن به هر کاری اقدام میکنن. اگه به خود ما بود یه 2 تومن بهش انعام میدادیم. اما اون خودش 5 تومن کنارگذاشته بود! اونم با این روش.  بااینکه کارش درست نبود و دستپاچگی از سر و روش میبارید ، اما بنده خدا سنی داشت به هرحال. یه جورایی دلمون نیومد ضایعش کنیم. فقط تجربه مون شد که دفعه دیگه فاکتور رو بگیریم اول !

پ.ن2: امروز که رفتیم کافه نادری یاد یه خاطره افتادم. میدونین که اونجا مقر نویسنده ها و شاعرها بوده قبلا، کسی مثل صادق هدایت.
یکی از دوستای همسری تعریف میکرد که دوست مونث خیلیییییییییییییییی ساده ای داشت. دختری که انگار هیچی به گوشش نخورده تاحالا. یه بار دوست همسری و اون دختر با چند نفر دیگه میرن کافه نادری. دختره هم مثل بقیه میشینه رو صندلی. بهش میگن : میدونستی که اینجا جای صادق هدایت بوده ؟ دختره هم هول میشه و میگه : وای ببخشید. نمیدونستم. الان پا میشم تا نیومده !


( از سادگی این دختر همینو بگم که یه روز از همسرش میپرسه با کیا امروز بیرون بودی ؟ همسرش میگه : با استالین و هیتلر ! دختره میگه : دوستای جدیدتن ؟!
)

پ.ن3: یه ادکلن خوشبوی مردونه بهم معرفی میکنین ؟ ازونا که وقتی کسی از کنار آدم رد بشه ناخودآگاه نفس عمیق میکشی !
راستش چند وقت پیش یه پسری تو تاکسی نشسته بود کنارم که بوی ادکلنش محشر بود. یعنی گاهی الکی سمت پنجره ی اون رو نگاه میکردم تا بیشتر بوی ادکلنش بره تو مشامم. خیلی دلم میخواست ازش بپرسم اسمش چیه اما انگاری پسره هم یه جورایی فهمیده بود تو کف شم گفتم نکنه بیخودی توهم برش داره یه چیزی بعدش بگه که حالم رو بگیره . کاش میپرسیدم ولی !

نوشته شده در جمعه 23 دی 1390 ساعت 12:36 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه