تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - آرامش بعد طوفان...





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

پریروزی خواهرشوهری صبح اومد و بچه رو سپرد به ما. یعنی یه ساعت که گذشت فهمیدم چه غلطی کردم! بچه به شدت مامانش رو میخواست و ساکت نمیشد. اینقدر گریه و هق هق کرد که خسته شد و بعد راحت خوابوندمش. یعنی دل همه مون ریش شد . ولی نمیتونستم به مامانش زنگ بزنم و دلواپسش کنم. بعد نیم ساعت خوابیدن باز بیدار شد. اولش خوش اخلاقه و باز منو میشناخت و میخندید . اما بعد از حدود چند دقیقه یاد مامانش میافتاد. حالا همه ی وسایل خونه رو آوردیم جلو روش تا ساکت بشه. هر وسیله ی جدیدی مساوی پونزده ثانیه قطع گریه !! از یه طرف ناراحت بچه بودیم و از یه طرف بعد از ساااااااالها بچه کوچیک تنهایی نگه نداشتن خنده مون گرفته بود از وضعی که درست کرده بودیم!

بچه رو بالاخره با هر ترفندی از ساعت نه و نیم تا 2 نگه داشتیم. تو این فاصله بهش غذا دادیم و دو بار هم خوابوندمش. خوابوندنش طرز به خصوصی میخواست که باید پشتش به بدنت چسبیده باشه و یه دستت بین پاهاش و یه دستت تکیه گاه سرش باشه و تکونش بدی. وقتی میخوابید هم از بس قبلش هق هق کرده بود تو خوب هم هق ..هق میکرد. ساعت دو قرار بود بیاد خواهرشوهری.زنگ زدم گفت یه ساعت دیگه کلاس داره. بنده خدا مدام معذرت میخواست و میگفت که بچه اذیت میکنه یا نه. من دیدم دیگه نمیشه بچه رو نگه داشت تو خونه. نه مامانم اینا اعصاب هق هق بچه رودارن نه بچه طفلی طاقت بی مادری. یه آژانس گرفتم و بچه رو بردم دم کلاسش. بچه مامانش رو که دید شیرجه رفت تو بغلش! شیر خورد و آرومتر شد و منم اونجا نگهش داشتم تا مامانش به کلاسش برسه. ولی باز تو همون یه ساعت و نیم فکر کنم نصف بیشترش دست مامانش بود و اصلا تو بغل من اروم نمیگرفت. مامانش میگفت که این یه ماهی که به خاطر محرم سر کار نرفته و خونه بوده بدجور بچه رو بدعادت کرده و بچه حتی دیگه پیش مادرشوهری هم آروم نمیگیره.
بعد کلاس باز یه خانمی ازم خواست شماره بدم مدل بشم . چون قیافه ی الانم رو میدید و قیافه ی با آرایشم رو هم دیده بود و خوشش اومده که عوض میشم اینقدر ( خواهر شوهری میگه عوض شدن قیافه با آرایش حسنه. البته باید قیافه قابلیت این عوض شدن رو هم داشته باشه). حالا دیگه زنگ بزنن یا نه رو نمیدونم.

بعد از کلاس خواهرشوهری گفت بریم عکس آتلیه رو انتخاب کنیم. راستش اون روز خیلی با همسری بحثم شده بود. یه چند روزی بود که کلا بحث داشتیم . چون اصلا هم رو ندیده بودیم و زمان هایی هم که هم رو میدیدیم همیشه یه نفر سومی وجود داشت و اونم وقتی که یکی دیگه هست من براش عین خواهر میمونم ! منم که به شدت دلم تنگش شده بود و همین دلتنگی ها خیلی بهانه گیرم کرده بود. اون روز هم به خواهرشوهری گفتم که میخوام همسری هم باشه. دلم نمیخواد از زیر این کارا در بره ( آخه اون روز میگفت که تا ده شب اینا مشغول کاره ). خواهرشوهری هم یکم از سختی کارهمسری و اینا برام گفت و دیدم که بیخیال! بخوام لج کنم عکسا یهو میافته خداد سال دیگه!
گفتم باشه و رفتیم عکاسی. عکس های خام رو نشونمون داد و قرار شد که ژست هایی که دوست داشتیم رو انتخاب کنیم.خداییش سخت بود. اما بالاخره انتخاب کردیم و یه 23 تایی فکر  کنم عکس شد. دونه ای 25 تومن! قیمتش به نسبت جاهای دیگه فکر کنم برای عکس 20*30 یه 5 تومنی گرون تر بود . چون احتمالا آلبوم جسبی بخوایم سفارش بدیم .آخرای انتخاب ما یه چند تا خانم اومده بودن که کارای فوتوشاپ شده نامزدی یکیشون رو بازنگری کنن. خداییش به آخر کارش فکر کنم میارزه.عکساشون خیلی قشنگ شده بود. همونجا چند تا عکس بچه هم رد شد که خواهرشوهری رو هوس انداخت دو سه تا عکس از بچه همون موقع گرفته بشه که عکاس هم گرفت .
البته آلبوم دیجیتال هم میشه با همین تعداد عکس کار کرد که صد و پنجاه تومنی گرون تر میشد. حالا هنوز تصمیم نگرفتم چیکار میخوام بکنم. باید با همسری یه روز برم اونجا تا هم پول بدیم بهش هم بگیم آخر انتخابمون چی بوده.

ساعت تقریبا 7 بود که اومدیم بیرون . خواهرشوهری گفت که باهاش برم خونه شون و به همسری هم زنگ میزنن و میگن که زودتر بیاد. زنگ زد و همسری که فهمید منم میرم خونه گفت زود میاد . دیگه فکر کنم ساعت 8 اینا بود که همه خونه بودیم. برای شام آبگوشت گذاشتیم . من که ناهارم نخورده بودم و داشتم میمردم.البته بهشون نگفتم چون اگه میگفتم خیلی شرمنده میشدن. همینطوریشم هزار بار به خاطر بچه معذرت خواست خواهرشوهری. همسری یه بسته ای داشت تو فرودگاه که بهش گفتن رسیده. گفتیم تا غذا حاضر بشه بریم فرودگاه و بسته رو بگیریم. ساعت دیگه ده شده بود که رسیدیم خونه و تا غذا خوردیم شد دیگه نزدیکای 11.
همسری که گفت داره از خواب میمیره و خواهرشوهری هم اصرار که بمون دیگه ( البته میدونستن که نمیتونم شب بمونم اما خوب گفتن شاید مامان اینا اجازه بدن). گفتم که آژانس میگیرم . البته خودم هم خیلی دوست داشتم بمونم. هم خسته بودم هم همسری رو خیلی وقت بود ندیده بودم درست حسابی. ولی خونه رو چیکار میکردم ؟ خواهرشوهری یه نقشه ریخت که اجرا کنیم و شب بتونم بمونم !!
خودش بنده خدا اینقدر از دوران عقد و ازدواج و سخت گیری های باباش برام تعریف کرده بود که نمیخواست من هم اینطوری بشم .البته الان پدرشوهری نرم شده ولی خوب اون موقع ها پدر این خواهرشوهری رو درآورده بود. نقشه مون تا نصفه گرفت و حکم صادره باز شد رفتن به خونه . اما من با خودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار و به مامان مسج دادم که نمیرم و میخوام پیش خواهر شوهری( ) بمونم. گفتم عصبانی هم بشن باز بالاخره آروم میشن و این کارم ازینکه من و شوهری به خاطر این کاراشون رابطه مون خراب شه که بهتره. خلاصه که همسری قبل از همه ی این نقشه های ما رفت و با ناراحتی اینکه من باید برم خوابید و من بعد از موندنم کمی پیش خواهرشوهری نشستم و حرف زدم و بعد هم رفتم پیش شوهری. طفلی یهو از خواب پرید و باور نمیکرد که منم! با اینکه شب ها پیوسته میخوابم اون شب چند بار از خواب بیدار شدم و اینکه همسری پیشم بود خیلی مزه میداد. اونم همینطوری بود .
با همین چند ساعت پیش هم بودم الان دوباره در صلح به سر میبریم. دوباره همه چی آرومه ....

پ.ن1: فردا صبحش که رفتم خونه با قهر مامان مواجه شدم. ظهرش همسری اومد خونه مون و این کارش و حرفاش راجع به چگونه دودر کردن های کلاساش در زمان تحصیلش  و کلی خنده درست کردنش کلی به نفع من شد . جو رو سبک کرد دوباره .
فکر میکردم بابا هم باهام سنگین باشه که اینطور نبود خوشبختانه. بعد از یه روز هم الان دوباره با مامان دوستم . حرفی نزدیم راجع به اون شب .

پ.ن2: یه دوست مذکری داشتم که از زمان لیسانس باهاش دوست بودم. مال شهر دیگه ای بود . یه جورایی عین برادر میمونه برام . واقعا هیچ گونه کشش غیر خاصی در مورد هم نداریم! البته این نوع دوستی ها به نظرم کم پیش میاد اما مال ما بعد از گذر از یه دوران کشش و به ثمر نرسیدن تبدیل شد به خواهر برادری! بعد از چند وقتی بهم مسج زده بود و میگفت که داره کم کم دنبال زن میگرده . میگفت خیلی سخت گیر شده و از من میخواست باتوجه به شناختی که ازش دارم کمکش کنم زنش چه خصوصیاتی داشته باشه بهتره. بهش گفتم : خصوصیات رو بزار کنار.اول اینکه به دلت بشینه. حالا میخواد چاق باشه لاغر باشه کوتاه بلند ....بعد خانواده و مادرش رو نگاه کن . بعد هم کم کم باهاش حرف بزن و معیارای اصلی و مواردی که مهمه برات رو بهش بگو .اگه قرار باشه قسمت هم بشین خودت میفهمی. اصلا یه حسی در این موقع ها وجود داره که با همه حس ها فرق میکنه. من قبل از همسری آدمای دیگه ای رو هم دیده بودم . اما یه حس اطمینانی در مورد همسری وجود داشت که تو هیچ کدوم اون قبلی ها نبود. توی قبلی ها "فکر میکردم" که آیا با این شخص ازدواج کنم؟؟ اما با همسری اصلا فکر نکردم . انگار تابلو بود برام که دلم میخواد این آدم تو زندگیم باشه. تنها موردی که تونستم مشورت بدم بهش این بود که اگه اونا هم رسم عقدشون نبودن عروس و داماد شب ها پیش همدیگه هست دوران عقد رو حداقل کنه و نامزدی قبل از عقدش رو طولانی تر. از
 موقعی که صیغه ی عقد جاری میشه انگار یه اتفاقی میافته که قبلش نبوده. حتی اگه خیلی قبلش هم با هم راحت بوده باشیم. بعد عقد به شدت وابستگی بیشتر میشه و خواستن حس آرامش دوتایی بودن بیشتر. به نظرم عقد طولانی بدون با هم بودن بیشتر لطمه میزنه به رابطه. من اگر خودم این تجربه الانم رو داشتم هیچ وقت نمیزاشتم دوران عقدم بشه نه ماه! همین الانش موندم شیش ماه دیگه رو باید چه جوری سر کنم.




نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 02:10 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه