تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - جریان آتلیه





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

نمیدونم یهو چی میشه که چند روز اصلا نمیتونم بیام چیزی بنویسم. اینقدر سرم شلوغ میشه.
فکر کنم از شب یلدا به این ور ننوشتم !
اووووووووووووه. حالا موندم کدوم رو بنویسم براتون.
خوب سه تا ماجرا تو این یه هفته برام اتفاق افتاده که از وسطیش شروع میکنم . اولیش ماجرای شب یلداست آخریش هم مهمونی ای که امروز رفتیم. اونا رو بعدا میگم.

این هفته مامان همسری و خواهرش چند روزی اومده بودن تهران. گفته بودم که خواهر همسری آرایشگر معروفیه در شهر خودشون.این چند روز یه کلاسای بازآموزی داشت یه جایی که برای انتخاب مربی بود تا این مربی ها در شهرستان ها آموزش بدن. حالا این مربی ها باید یه نفر رو هم میبردن تا آرایشش کنن.

راستش من از جشن عقدم براتون نگفتم. اما همینقدر بگم که جشن عقد من به این ترتیب بود: محضر،رستوران،جشن خونه.برای همین وقت آتلیه رفتن نداشتیم.خواهرشوهری هم گفت که یه وقت دیگه میاد و درستم میکنه برم عکس بندازم با لباسم.

این دفعه هم گفت که فرصت بهتر از این نیست. چون اینطوری هم یه جای آرایش داریم اینجا با نورکافی، هم اینکه بالاخره من که باید یکی رو آرایش بکنم.


خلاصه دوشنبه قرار بر این شد که من رو درست بکنه و بعد بریم عکس بندازیم. حالا فکر کنین ما هنوز نمیدونیم کدوم آتلیه باید بریم! دم خونه مون یه آرایشگاه بود که تاحالا نرفته بودم.صبحش رفتم اونجا تا سر موهامو کوتاه کنه.عکسایی که به در و دیوار آرایشگاه زده بودن قشنگ بود. شماره آتلیه داشت.برداشتم. قرار بود ساعت12 هم بریم یه آتلیه دیگه رو ببینیم و بعد هم پیش به سوی اون کلاسه.موقعی که اومدن دنبالم چون از کارای آرایش این آرایشگاه هم خیلی خوشم اومده بود خواهرشوهری خواست اول بره به بهونه دیدن آلبوم های عروس اونها یه نگاهی به کاراشون بندازه.رفتیم و نگاه کردیم.خواهر شوهری گفت کار گریمش خوبه اما کار موش نه زیاد.آلبوم عکسای آرایشگاه هم کار همون آتلیه ای بود که عکسای دورو بر آرایشگاه رو انداخته بود. رفتیم بعدش اون یکی آتلیه ای که میخواستیم از اول نگاهی بندازیم که افتضاح بود کاراش! چون دیر شده بود رفتیم کلاس.از همون جا به اون آتلیه ی آرایشگاه زنگ زدیم و گفتم برای عصر وقت میخوام . گفت ساعت 7.منم گفتم باشه . یه آقا بود . همسری میخواست خانم باشه.ازش پرسیدم خانم هم دارین ؟ گفت بله.

خلاصه من از ساعت 1:30 رفتم زیر دست خواهر شوهری تا ساعت حدودا 3:30. چون لباسم بنفش بود آرایش حالت بنفش هم کرد که خداییش خیلی قشنگ شد. کلا آرایش به صورت من خیلی میشینه.البته اونجا آرایشگر های دیگه و مدل های دیگه هم بودن و خداییش کار خواهرشوهری یه سر وگردن فرق داشت با اونا. کار آرایش که تموم شد رفتم پایین سفارش ناهار بدم. یه خانمی ازم پرسید قبلا اینجا مدل بودین؟ گفتم نه. گفت مدل عروس میشین؟ منم جو زده گفتم آره. شماره ام رو گرفت ازم (چرا که نه ! یه آرایش مجانی یه لباس مجانی یه عکس مجانی !! ). ناهار نداشتن. رفتم بالا که خانم اصلی بیاد و کار آرایش خواهر شوهری رو نظر بده. خانمه اومد و فقط تنها ایرادش این بود که گردنش رو چرا فوم نزدی!! بعد گفت شینیونش هم بکن. که اگه نمیگفت هم خواهر شوهری باید انجام میداد. تا ساعت حدودا 5 هم شینیون کرد.خواهر شوهری عکسایی از آرایشی که قبلا تعریف کرده بودم تو خونه روم انجام داده بود رو به خانمهای آرایشگر اونجا نشون داد و نظر خواست. اون آرایش فرق داشت و تیره بود. اونا وقتی فهمیدن من عروس خواهر شوهری اینا هستم کلی به خواهر شوهری و مادرشوهری گفتن که عروس خوشگل گیر آوردین هی روش مدل آرایش میزنین ها!

دیگه نزدیک 5 و نیم راه افتادیم بریم خونه . ساعت 6 زنگ زدم به عکاسی که ما دیرتر میایم. گفت باشه!
اومدیم خونه و مثل چی غذا خوردیم! یعنی هر چی این شکم من رفته بود تو از  گرسنگی، زد بیرون برای عکس!!
همسری تازه ساعت 7 و ربع از کار اومد خونه . منو دید ذوقی در کردا ! بعد تا رفت حموم و خودش رو درست کرد شد 8.باز زنگ زدم آتلیه گفتم دیرتر تر میایم! باز گفت باشه !!مونده بودم این یارو کار و زندگی نداره ؟!! البته به نفع ما بود به هرحال. خلاصه ما تا برسم آتلیه شد 9:30. آتلیه اش تابلو نداشت. رفتیم داخل و یه دختر خانم بیست و خرده ای ساله با یه آقایی که معلوم شد پدرشون هست. محیط داخل آتلیه وار بود و در و دیوار عکسای قشنگی آویزون بود.عکس یه بازیگر معروف هم بود. یه لحظه موندم این دختره میخواد عکس بندازه؟ که دختره گفت پدرم عکس میندازه! ما یکم قیافه مون رو یه جوری کردیم و من مونده بودم که همسری که قبول نمیکنه. دختره گفت ایشون هم جای پدرتون هستند دیگه !با یه نازی گفتاااااا! به همسری یه نگاهی کردم و به خواهر و مادر شوهری. همسری سری تکون داد و  گفت اشکال نداره! راستش برام راحت نبود . اما خوب..... دیگه کشف حجاب کردیم و خلاصه دو ساعتی فیگور گرفتن داشتیم و عکس انداختن. فکر کنین ساعت 11:30 شب کی عکس انداخته که ما دومیشیم!

من که تازه شارژ شده بودم و بازم فیگور میخواستم!
دیگه همه التماس که بسه دیگه!! منم گفتم باشه!
قرار هم بر این شد که به کسی نگیم مرد عکس انداخته.
راستش کلا نه خانواده من و نه اونا دیگه در این حد آمادگی ندارن! منظورم از خانواده بیشتر باباها ست ! بالاخره هر دو حالت سنتی رو دارن. البته همسری هم بعد عکسا غری زد که آخر هم کار خودت رو کردی ( چون من ازاول هم دوست نداشتم عکاسم خانم باشه مگر اینکه مطمئن باشم عکس های نمونه ای که میبینم کار یه خانم هست ).
بعد رفتیم و آب پرتقال و هویج خوردیم  و منو رسوندن خونه مون.
مامان و خواهریم که مبهوت نگام میکردن. خوششون اومده بود البته!
سه شنبه هم مادر و خواهر شوهری برگشتن البته همراه با همسری!

پ.ن1: دیگه ازون روز نشد بریم عکسا رو انتخاب کنیم. شاید فردا بریم. چون امشب باز هم خواهر شوهری مجبور شده بیاد. همون کلاسه برای مربیان برترشون شنبه یکشنبه باز کلاس گذاشته و زوری گفته باید بیای. خواهرشوهری با بچه باید بیاد.یه پسر فوق العاده با نمک ده ماهه. فردامیاد بچه رو میزاره پیش من. چون کلاساشون هم محلش نزدیک خونه مون هست از شانس اونا .


پ.ن2: لپ تاپم هنوز به دستم نرسیده. قرار بود دوشنبه حاضر باشه که من به  خاطر جریان آتلیه نتونستم برم. سه شنبه رفتم و طرف با حالتی حزن انگیز که اصلا روش نمیشد تو صورتم نگاه کنه گفت خانم امروز حالم خوب نیستا و اصلا امروز اینجا کار نمیکردیم و نباید فلانی شما رو راه میداد و دستگاهتون هنوز بازه و من فردا با هزینه خودم با پیک میفرستم در خونه تون!! یعنی من دهنم قفل شده بود. باید میدیدین قیافه طرف رو انگار هشتصدتا کشتیش غرق شده باشه. منم اومدم بیرون . فرداش هم گوشیش خاموش بود. کلا دیگه من با این آدم طرف نمیشم.همسری رو میبرم .چون اونم امشب میاد. بزار خودش مردونه با گردن کلفتی کار رو حل کنه.


پ.ن 3: یه مرگیم شده با همسری که میدونم هم چمه. اما نمیتونم بهش بگم.چون چندین بار بهش گفتم و گوش نداده . به شدت داره اذیتم میکنه. یه نیاز عاطفی خاص. انجام یه کار خاص. یه جوری لجم گرفته دیگه نمیخوام بهش بگم. البته نفعی نداره اما فکر کنم خانم ها حس منو میفهمن



نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 11:24 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه