تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - این چند روز قبل یلدا ...





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

این چند روز یه نمه همه چی قاطی پاطی شده بود.
از لپ تاپ گرفته که هنوزم در سی سی یو به سر میبره و از پی سی خونمون گرفته که قاط زده بود و کلا تو نصف سایت ها نمیرفت من جمله همین وبلاگ خودم !
لپ تاپم رو که هفته پیش داده بودم درستش کنه . هر چی تو هفته پیش زنگ میزدم جواب نمیداد شماره اش. فکر کنین قرار بود شنبه هفته پیش خبر بده که کی بهم میدتش که نداد. بعد هم که جواب نداد. فکر کردم زنگ بزنم پایتخت و شماره اش رو از همون روابط عمومی اونا بگیرم.فکر کنین 118 اینقدر گند شده که حتی شماره همچین جایی رو هم نداره! یادمه یه زمانی میگفتیم خونه ی آقای فلانی تو فلان کوچه هم تلفنش رو میدادن. حالا که خصوصی شده و باید پول بدن تا شماره رو داشته باشه حتی شماره پایتخت رو هم نداره !
فکر کردم که زنگ بزنم به یه واحد دیگه پایتخت و شماره روابط عمومی رو از اونجا بگیرم. حالا بماند که چند تا واحدش زنگ زدم تا بالاخره یکی شماره نگهبانی رو داشت و داد بهم . نگهبانی هم همون شماره ای رو که داشتم داد بهم .

بالاخره آخر هفته مجبور شدم پاشم برم اونجا. رفتم واحدشون و خود آقا اصلیه هم بود. بهش گفتم شماره نمیگیره . گفت باور کنین سیم هامون قاطی کرده. یه اتاقک مانندی اون پشت بود گفت بیا خودت ببین. گفتم باشه قبول.گفت نه بیا ببین! یه سری کج کردم دیدم یه عالم سیم و اینا قاطی پاطی. احتمالا راست میگفت دیگه.
شماره موبایلش رو نوشت رو یه کاغذ و داد بهم .گفت زنگ بزن به این بهت خبر میدم. حالا همسری هم پایین تو ماشین بود و عصر هم که جلوی پایتخت نمیشه پارک کرد..منم تندی برگه رو گرفتم رفتم پایین.

شنبه زنگ زدم به موبایلش. یهو گفت شماره موجود نمیباشد! نگاه کردم به شماره دیدم بله ! این آقا انگار شوخیش گرفته با من. من که خودم حواس پرت ..شماره موبایلش دو رقم کم داشت. نه اینکه وسطش صفر زیاد داشت یه جوری قیافه اش شماره ناجور و مشکوک نمیزد.
یعنی میخواستم برم خفه اش کنم دیگه!
دیگه موند تا دیروز که باز تونستم برم پایتخت. فقط کاغذ رو جلوش گرفتم گفتم اینو نگاه کن. نگاه کرد گفت زنگ زدین بهم جواب ندادم ؟!! گفتم چی چی رو زنگ زدم ؟ شماره تون رقم کم داره. مگه اینجا ور دل خونه مونه که منو مدام میکشونین؟کلی معذرت خواست و طرف کلا حواسش داغون تر از منه. حتی وقتی میخواست شماره رو درست کنه قاطی کرده بود که الان چیش مشکل داره!
بالاخره خدا بخواد یا پنجشنبه یا شنبه تحویل داده میشه.


پ.ن ها در ادامه مطلب

پ.ن1: پنج شنبه حس مادریمان شدید گل کرد! داداشم اینا با هستی کوشولو اومده بودن خونمون از ظهر. زن داداشم کم کم باید هفته ای دو روز بره سر کار و میخوان بچه یه روز خونه این مامان باشه یه روز اون مامان. این دختر از همون ورودش کلی خیر و برکت داشته برای داداشم اینا. از قبول شدن یهویی فوق لیسانس داداشم به عنوان شاگردای ممتاز بگیر تا خونه خریدنشون اونم زیر قیمت. عصر باید میرفتن بنگاه و با اصرار ما گفتین بزاریم هستی اینجا بمونه. زن داداشم گفت آخه بیدار بشه شیر هم که ندارین گریه میکنه پدرتون رو در میاره ها. گفتیم نه خوابیده ساکته. شما برین. نشون به اون نشون که ده دقیقه بیشتر از زمان رفتنشون نگذشته بود که یهو هستی شروع کرد به نق زدن. بابام رفت سراغش منم رفتم. حس کردم الان باید یه کاری بکنم چون این بچه بیدار بشه دیگه بدبختیم.نمیدونم چرا حس میکردم که الان اصلا نباید با بچه حرف بزنیم.تو حس خواب بمونه. بچه رو گرفتم و به نحوی که عادت هستی هست ،یعنی سرش از جلو روی سینه باشه کنار قلب،گردوندمش و خوابش کردم. بلند میشد از خواب بچه گشنه. باز همش تکون میدادمش. مدام انگشتاش و بالای سینه ی منو میلیسید . دلم براش میسوخت ها.اما باز فقط تکونش میدادم .اونم نق میزد میخوابید.بیدار میشد باز نق میزد میخوابید. دستم درد گرفته بود شدید. چون اون مدلی که اونو نگه میداریم فقط چند دقیقه میشه دووم آورد. اما مجبور بودم. فقط دعا دعا میکردم داداشم اینا زودتر بیان.بچه هم شلپ شلپ انگشتاشو و پشت دستشو میخورد .واقعا حس کردم کاش مادرش بودم و میتونستم بهش شیر بدم. زنگ در رو که شنیدم خداروشکر کردم. زن داداش اومد و بچه رو گرفت.دستم حس نداشت.مثل وقتی شده بود که یه کیسه سنگین زوری بلند کنی از مغازه تا دم خونه بیاری. البته خودم هم حس نداشتم..... دلم میخواست مادر بودم.

پ.ن2: فردا شب یلداست. اولین شب یلدای من عقد کرده! راستش برای زن داداشم به شب یلداش نرسیدیم چون شب یلدا عروسیشون بود! اما خوب فردا من شب یلدا دارم. حیف که تو هیچ کدوم از مراسم ،خانواده شوهرم نیستن. یه جورایی دلم میخواست بودن. دوست داشتم حس میکردم عروسشون شدن رو. بالاخره پیدا کردن جایگاه تو یه خونواده دیگه مهمه . اما خوب...همسری برام کم نمیزاره. بهم گفت امشب بریم پاساژ فلان تا خرید کنیم. نمیدونم چی میخوام بخرم.شاید یه پالتوی قشنگ.ولی به مامان بابا نمیگیم.فردا شب هم میاد خونمون .

پ.ن3: داداشم اینا تو همون مجتمعی که به تازگی مادرخانمش اینا هم به اونجا نقل مکان کردن آپارتمان گرفته.پریشب با مامان بابا رفتیم تیراژه و یه گلدان بزرگ چینی ازینا که عکس زن و مرد روش داره گرفتیم به عنوان کادوی خونه ی مادرخانمش اینا .فردا شب هم میریم خونشون.برای سالگرد داداشم اینا هم یه ظرف میوه خوری چینی قشنگ که پشت و روش تماما نقش داره گرفتیم.اونم میدیم به داداشم اینا.

پ.ن4: همسری این چند روز باز مریض شد. تب . گلو درد. شما آقایون چرا با دکتر نرفتن زن هارو دیوانه میکنین؟ بابام هم همینطوریه. دم خونمون یه دکتر خوب هست بهش همون اول گفتم برو. گفت دفترچه بیمه نیاوردم.گفتم خوب آزاد میدیم. دیگه لج کرده بود کلا که دکتر نمیخوام برم !  میگفت خودم شلغم و آبگوشت درست میکنم و نمیدونم شیروعسل میخورم و ازین حرفا.گفتم باشه !! بدتر شدی به من ربطی نداره. فردا عصرش میگفت بهترم. شبش از تیراژه برگشته بودیم که باباش به موبایلم زنگ زد گفت با همسری صحبت کردند و صداش خراب! گفت مامانش روش نشد بهت زنگ بزنه یه خبر لطفا بگیر ازش. گفتم چشم. شما نگران نباشین. زنگ زدم کلی باهاش حرف زدم که حالت چطوره.بیایم دنبالت ببریمت دکتر . گفت نه خوبم.با بابام حرف زد. با مامانم. بهشون گفت خوبه.
فرداش دیدمش بهش گفتم دیشب باهات حرف زدیم حالت واقعا خوب بود؟ میگه کی حرف زدیم؟!! میگم یعنی یادت نمیاد واقعا؟ میگه دیشب تب داشتم شدید. صبح خوب شدم!!
بهش گفتم که وقتی زیر یه سقف باشیم عمرا دیگه بزارم با مریضی اعصاب منو خرد کنی. دکتر رفتنت دست منه.چون دیگه تو فقط مال خودت نیستی.

پ.ن5: کم تر پیش میاد کار خطای آنچنانی که رو دلم سنگینی کنه انجام بدم . اما وقتی هم انجام میدم حتما ضربه اش رو میبینم. ضربه ی یه کاری رو الان دارم میبینم اما ازون طرف چند تا دعای خیر پشت سرم بود که میدونم همون هاست که داره اثر میزاره و بدی اون ضربه رو داره دفع میکنه. ایمان دارم به نتیجه ی خطایی که در حق دیگران هست و ایمان دارم به اثر دعای خیر از یه دل صاف و ساده .


برای خودم نوشت : خدایا شکرت کابوس فرمول تموم شد



نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1390 ساعت 02:48 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه