تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - تاسوعا عاشورای شمالی





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

یکشنبه شب خانواده همسری اومدن خونمون و خیلی خوش گذشت.
قرار بود که فرداش برن شمال. خیلی دوست داشتن من هم باهاشون برم. اما به همسری گفتم که نگین به مامان بابام. تو رودرواسی قرار میگیرن فکر میکنن زیر سر منه! یه دفعه ممکنه رد هم بکنن که من دوست ندارم. خواهرهمسری اما گفت میگیم فوقش میگن نه! بعد شام اینا بود که سرصحبت شمال باز شد و مامانم با خنده میگفت نمیشه.اما خواهرشوهری خودشو لوس کرد و گفت که من خواهر ندارم زهرا مثل خواهرمه و میخوام پیشم باشه و ... ! مامان هم دیگه چیزی نمیگفتن. تا دم رفتنشون شد که مامان ازم پرسید حالافردا کی راه میافتن؟ هوورا! این سوال یعنی اینکه میتونی بری.
دوشنبه صبح به سمت رودسر به راه افتادیم. از جاده قزوین رشت رفتیم. طول کشید یکم و شش ساعته رسیدیم. اونجا منزل یکی از دوستان دوران سربازی پدرشوهری رفتیم. دوشنبه سه شنبه اونجا بودیم که از فیض مراسم تاسوعا عاشوراشون هم بهره مند شدیم. جالبیش اینجا بود که شب اول که رفتیم مسجد غذا برنج بود با سه نوع خورشت - قیمه، آلوقیصی،فسنجون. آلو قیصی که تاحالا این شکلی به صورت پخته نخورده بودم. همسری میگفت قسمت مردونه پر آدم بود. اعلام کردن هم محلی ها برن بیرون تا اول غذا به مهمان ها داده بشه. میگفت نصف مسجد بلند شد رفت بیرون. میگفت اگه شهر ما بود مطمئنم همه میشستن سرجاهاشون. گفتم همه جا همینطوره. اینجا مهمون نوازن که بلند شدن .
شب هم رفتیم لب دریا و بعد هم یه جا بود رفتیم قلیونی کشیدیم و شیرکاکائوی گرمی خوردیم.
سه شنبه هم رفتیم یکم دسته دیدیم و بعد برای ناهار رفتیم منزل جاری میزبانمان. سفره ی رنگینی انداخته بودن که حسابی لذت بردیم . بعد هم باز رفتیم لب دریا و کلی مسخره بازی درآوردیم و عکسای باحالی انداختیم. عکسای دوتایی نازی با همسری انداختیم. بعد هم که شب جایی دعوت بودیم و رفتیم مهمونی. باز هم خانواده میزبان سفره ی خیلی پرباری انداخته بودن که دستشون درد نکنه. کلا این چند روز همش مهمون امام حسین بودیم یه جورایی.
چهارشنبه صبح از جاده چالوس برگشتیم تهران . مسیر خیلی قشنگ بود. بهتر از قشنگیش خلوتیش بود. فکر کنین اول مسیر درخت و سبزی(البته نه به اندازه بهار) و بعد جاده برفی میشد حسابی. ناهار یه جا وایسادیم که نزدیک اون پیچی بود که گوگوش همسفر رو بازی کرده بود. ماهی قزل آلا سفارش دادیم و قبلش هم باز یه قلیونی به رگ زدیم! خدایی تو هوای سرد اونجا مزه میداد. ماهی ها هم تازه و خوش خوراک. خود میزبانمون هم ماهی ترش برای توراهی بهمون داده بود که من تا حالا نخورده بودم و خیلی خوشم اومد.دیگه تقریبا بعد از نه ساعتی رسیدیم خونه.
شب اومدم خونه و نفهمیدم کی خوابم برد.
امروز هم قرار بود تا مامان بابای همسری هستند بریم و اون باغ رو نشون مامان باباها بدیم. خداروشکر مورد موافقت قرار گرفت و باغ رو رزرو کردیم برای سال دیگه. البته روزش رو تغییر دادیم و به نظر خودم که یه روز خیلی خوبی شد ازون لحاظ که اگه مهمون های همسری ناز کنند و نیان تقصیر خودشونه. به همسری هم گفتم که همشون میدونستن ما قرار بود اردیبهشت عروسی کنیم و حالا به خاطر اونا عقب انداختیم.دیگه هم مراسم دیگه ای توی شهر شما نمیگیریم . همین یه دونه است .
بعد هم مامان بابا اومدن و رفتیم خانه ی همسری اینا و یه دور هم نشینی داشتیم.

بقیه در ادامه مطلب

پ.ن 1: با همسری امروز رفتیم لپ تاپ رو نشون همون تعمیراتی دادیم. خیلی راحت پذیرفت که باید درست بشه. لازم نشد لپ تاپ رو بکوبونم تو کله اش !! فاکتور گارانتیش رو جا گذاشته بودم اما آقاهه گفت شما رو خوب یادمه. مسئله ای نیست.
گفت تا شنبه خبر میده. رفتیم تو ماشین همسری با لحن شیطونی گفت چرا تورو خوب یادشه ؟ همش هم زیرچشی نگات میکرد. نکنه این هم ازت خواستگاری کرده بوده ؟!!
گفتم که یادته همون موقع ها که این رو برای تعمیر برده بودم پیشش بهت گفته بودم خوشم نمیاد زیاد برای پیگیری زنگ بزنم بهش؟ آخه یه جور صمیمی ای حرف میزد باهام. یکم هم کلاس گذاشتم واسه خودم که باید مواظب باشی قاپم رو ندزدن و ازین حرفا!!

پ.ن2: بین خودمان بماند و لو ندین به مامانم اینا! همسری میخواد برای تولدم که یه ماه دیگه است برام یه نت بوک یا تبلت بخره. کلی رفتیم امروز پایتخت گشتیم. راستش نمیدونم واقعا تبلت بهتره یا نت بوک. یه جورایی موندم. میترسم با تبلت گیر کنم تو کار کردن.شایدم آمادگی تکنولوژی پیشرفته رو ندارم هنوز.اما وقتی میپرسم میبینم در حد استفاده من و فوقش یه فوتوشاپ و اینا جواب میده. کلا هم یه جورایی موندم که اصلا نت بوک و تبلت اینا بگیرم یا نه. با خودم میگم اگه اینا رو نگیرم چی بگیرم؟ هرچی فکر میکنم چی لازم دارم نمیدونم . همسری هم گفته نمیخواد کمتر از 500تومن بذاره. زوریه دیگه! تو یه موارد مالی ای فهمیدم که نباید باهاش کل کل کنم چون اصلا خوشش نمیاد. فکر میکنم اگه بخوام طلا بگیرم باز هم خوشم نمیاد. دلم چیزای کاربردی میخواد. مثلا یادمه واسه روز زن امسال همسری منو برد میدون منیریه و یه کوله حرفه ای کوه و کفش خریدیم. شد 300 تومن. کلی کیف کردم. اگه طلا بود اینقدر خوشم نمیومد. میگن طلا سرمایه است و این حرفا اما خوب دیگه من هنوز تو این فاز ها نیستم.

پ.ن3: تو یکی از مغازه های پایتخت یه فروشنده هه بود که خیلی شوخ بود و تند تند هم حرف میزد. بعد از اطلاعات دادن یه نگاهی به حلقه ام انداخت و ازمون پرسید چند وقته ازدواج کردین؟ راضی این؟ همسری هم که شیطونی میکرد و میگفت اگه ازدواج نکردی نکن!! پسره سر درددلش وا شد وگفت که اصلیتا کرد هستند. خانواده دختره ازش خونه با کلیه امکانات خواستن و هزارتا خواسته دیگه. اون هم خونه و امکانات رو تهیه کرده.سر هزار تا خواسته دیگه به دختره گفته تو کوتاه بیا من بعد ازدواج واست جبران میکنم.بزار فعلا بریم سرخونه زندگیمون. دختره رفته این حرف رو به مامانش گفته مامانش خوشش نیومده کلا بهم خورد!! پسره معلوم بود بچه بدی نیست.با نمک هم بودا. دلم سوخت خیلی.

پ.ن4: شام رفتیم از آشپزخانه کوچک میدون پونک میرزاقاسمی،کشک بادمجون،کوفته،دلمه برگ مو،کتلت گوشت و لازانیا گرفتیم! میرزاقاسمیش بدجور چسبید !

پ.ن5:اولین شمال و کنار دریا با همسری! همیشه فکر میکردم اولین کنار دریام قراره دست در دست همسری راه برم کنار آب، بشینیم کنار دریا تو بغل هم، حرفای عاشقانه بزنیم!!هاها! دارم بزرگ میشم ! زندگی خیلی با عاشقانه های توی فکر فرق میکنه. به همسری گفتم که رمانتیک نیستی! گفت خیلی هم رمانتیک ام( البته گاهی آره ها! مثلا یهو جلوی شوهر خواهرش که داشت ازمون عکس مینداخت منو از زمین بلند کرد و رو دستاش مثل بچه ها بغل کرد! ازش بعید بود فکر میکردم غیرتی میشه!) خلاصه کلی شکلک های غمگین براش دراوردم! به خواهرشوهری گفتم دارم داداشت رو اذیت میکنم! گفت اذیتش کن! هرچی مردا رو اذیت کنی خوبه !! عجب خواهرشوهر گلی دارم ها!!
کاش مردا میدونستن با یه کارهای کوچیکی میتونن دل خانوماشون رو مدام در چنگ داشته باشن. اما نمیدونن! به هرحال به همسری گفتم یه شمال رمانتیک طلب دارم!

پ.ن6: خود پ.ن هام یه پسته کامله. حرفای قلمبه شده است دیگه است. دوست دارم مینویسم. نمیدونم چرا. نوشتن یه مرضه. درمون فکر نکنم داشته باشه. خانواده همسری فردا میرن. دلم تنگ شده برای دوتایی بودن با همسری.

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 12:55 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه