تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - راز چشمان جذاب من!





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

دیروز وقت دکتر داشتم برای معاینه چشمام بابت عمل کردنش. میخواستم برم ببینم اصلا مشکلی داره یا نه . کله صبح وقت گرفته بودم و اول از همه 17 تومن ناقابل بابت گرفتن شماره چشمم و ویزیت دکتر دادم . کاراشون رو کردن و منم رفتم پیش دکتر.
-چند روزه لنز نداشتی؟
- دو روز و شیش ساعت!
-باید یه سری آزمایش های دیگه بدم تا بفهمم اصلا میتونی لیزیک شی یا نه.ولی بهتره دو سه روز دیگه لنز نذاری بعد.
- دکتر نمیتونم. من از عینک بدم میاد . ( خانواده همسری دارن میان. تازه میخوام برم عکس آتلیه بندازم . نمیتونم دیگه)
حالا شما آزمایش ها رو بنویسین اگه منفی بود من بیشتر لنز نمیزارم باز میام آزمایش.
 
دکتر برام نوشت و 55 تومن ناقابل هم آزمایش ها شد. یه دستگاهی بود که ضخامت قرنیه رو اندازه میگرفت. بعد هم یه اندازه گیری دیگه بود که نمیدونم چی بود. اما قبلش یه قطره ای ریخت توی چشمم. فکر کردم قطره معمولیه چشمه.  اما کم کم احساس کردم انگار چشم هام بیحس شده. سرم گیج میرفت. احساس ضعف شدید بهم دست داده بود. حدودا دو ساعتی بود که توی بیمارستان بودم بعد از قطره ریختن باید بیست دقیقه صبر میکردم .تو همون بیست دقیقه به غلط کردن افتادم که چرا تنهایی اومده بودم. واقعا حس میکردم الانه که بیهوش بشم.

رفتم پیش دکتر و برگه های جواب آزمایش رو نشونش دادم و گفت که مشکلی نداری .باید لازک کنی. یه هفته دوران نقاهتش هست و سه چهار روز قبلش هم نباید لنز بزاری. هر وقت خواستی زنگ بزن بهم تا وقت بدم بهت.
شماره اش رو نوشت رو یه کاغذ.

اومدم تو سالن. سرگیجه داشتم . با خودم گفتم آژانس بگیرم برم خونه. بعد گفتم این سوسول بازی ها چیه. دو تا تاکسی تا خونه راه بیشتر نیست که.

اومدم تو خیابون و خدا میدونه چشمام رو نمیتونستم باز نگه دارم ! تقریبا با چشم بسته راه میرفتم . از خیابون میخواستم رد شم مونده بودم مثل کورها از یکی بخوام کمکم کنه.
با بدبختی تاکسی گرفتم اما تو تاکسی حالم بد بود. چشمام بسته. خلاصه که رسیدم خونه و فقط رفتم خودم رو انداختم رو تخت. گفتم بزار بخوابم خوب میشم. شاید یه ساعتی خوابیدم. آخه کلاس موسیقی داشتم . بیدار شدم اما هنوز هم سرگیجه . تار میدیدم. رفتم جلو آینه ببینم چشام چی شده.
یهو وحشت کردم. دیدم دو تاچشم دارم همش سیاه ! همش مردمک! پس بگو چرا نمیتونستم تو خیابون چشمم رو باز نگه دارم. میدونین این اندازه مردمک چه حجمی از نور رو توی اون ساعت ظهر میفرستاد تو چشمم؟
رفتم به مامان گفتم و زنگ زدم به بیمارستان. گفتن اون قطره این حالت رو ایجاد کرده و طبیعیه. تا 24 ساعت دید نزدیکت هم خرابه.

یعنی لعنت به این بی اطلاع ملت رو گذاشتن. نمیگن ممکن بود من رانندگی کنم و یه بلایی سرم بیاد ؟ یا هر چیز دیگه ای که اون روز چشمم رو لازم داشته باشم؟ نباید بگن چه غلطی دارن میکنن قبلش ؟
خلاصه که اصلا نمیتونستم نزدیک رو ببینم. یعنی تازه متوجه شدم چقدر نزدیک بینی نسبت به دور بینی بهتره و خدا نکنه آدم پیر چشمی بگیره. موبایلم زنگ میزد نمیتونستم بخونم کی زنگ زده چون تار میدیدم. تا این حد! با همون حال رفتم کلاس. به استاد گفتم امروز من پیرزنم! نخواین ازم از رو دفتر نت بخونم ! موقع فیلم گرفتن از درس جدید هم دادم خود استاد فیلم رو بیاره برام چون نمیدیدم الان داره فیلم میگیره یا نه. یه اوضاعی بود ها !وسط کلاس موبایلم زنگ خورد میخواستم قطع کنم استاد جا من نگاه کرده میگه همسرته ! جواب بده !بعد کلاس میس کال داشتم نمیتونستم بخونم کی زنگ زده ! به خدا میگن قدر سلامتی رو نمیدونیم همینه ها .
خلاصه دیشب فکر کنم دیگه ساعت شش عصر بود که تونستم موبایلم رو ببینم. البته بعد از 24 ساعت هنوز هم مردمک هام بزرگ هستن و چشمانم جذااب!

بقیه ادامه مطلب
پ.ن1: به همسری میگم واسه شنبه مامان و بابات و خواهرت اینا رو دعوت میکنیم خونه مون شام. خوبه ؟ میگه نه. اول با مامان بابات نمیخواین بیاین خونه مون زیارت قبولی بگین ؟ ما رسم داریم.
گفتم : مگه مشهد رفتن هم زیارت قبولی داره ؟؟ فکر نکنم مامان اینا بیان. حتما میگه اینا از مسافرت اومدن خسته ان . شما ها بیاین. گفت: هر جا به نفعته رسمتون نیست . ما هم نمیایم پس. میگم: بابااا! خب اینجا شهر منه. من باید دعوتتون کنم. حالا شما خونه اینجا دارین که دارین. خلاصه بحثی داشتیم دیشب ها !
داداشم اینا دیشب اومدن خونه مون مامان گفت تو و همسریت هم بیاین. همسری لج که نمیام! اومد منو گذاشت دم خونه . شوخیکی جلو روش موبایلش رو کش رفتم اومدم بیرون از ماشین که یعنی دیگه مجبوری پیاده شی! پاشو گذاشت رو گاز رفت . یعنی شاید حدود 5 دقیقه وایساده بودم مات زده تو کوچه که رفت؟؟ چه بهانه ای جور کنم که رفت ؟ موبایلشم که دست منه . بعد 5 دقیقه دیدم اومد . ماشینش رو که دیدم کلی راحت شدم . اما کی میدونست که اون میخواد برگرده ؟ اصلا فکر کنم واقعا میخواسته بره و بعد تصمیمش عوض شده. وگرنه این همه مدت از کجا میدونست من نمیرفتم تو خونه؟ اعصابم از کارش خرد بودا. بهش گفتم فقط پیاده شو.میخواست بحث مامانش اینا رو بکشه وسط که نذاشتم. رفتیم داخل و خیلی خوش گذشت تا شب.کلی با برادرزاده ی موش موشیم عشق و حال کردم. اصلا هم باهم مسئله ای نداشتیم دیگه. بداخلاق هم نبودیم با هم. اما باید این لوس بازی ها رو همین جا تمومش کنم! حرف میزنم باهاش.

پ.ن2 : راجع به پست قبلی استادم هم گفت کار خودت رو بکن. حرفارو بشنو اما به دلت رجوع کن . فکر میکنی غلطه گوش نده.

پ.ن3: چند تا باغ دیدیم که فقط میتونم بگم اه اه ! خداییش باغ با کف موزاییک ؟؟؟ یعنی صد سااال! چند تا باغ دیگه هم هست اگه خوشم نیاد بیخیال باغ میشم میرم دنبال یه تالار خوب.
واقعا این باغ و تالاریها باید یه زن استخدام کنن که جزییات رو اون رسیدگی کنه. یه چیزاییشون خیلی تابلو نچسبه .
 
پ.ن 4: همسری میگه فامیل ها همه اعتراض کردن این چه زمان عروسی گرفتنه ؟اون موقع سال نمیتونیم بیایم. به همسری میگم مگه ما نمیخواستیم عروسی رو بندازیم این ور سال به خاطر فامیلهات انداختیم اون ور سال؟؟ گفت چرا. خوب عیب نداره. یه جشن هم اونجا میگیریم .
داغ کردم. از خرج اضافه بدم میاد شدید. یه لحظه عصبانی شدم گفتم: عمرا از قشنگی عروسی اینجام نمیزنم تا اونجا هم یه جشن دیگه بگیریم. من یه عروسی برام اصله اونم همینجاست. گفت کی گفت که بزنی ؟ گفتم باشه ! دارندگی و برازندگی. اما راستش ناراحتم اگه فامیل هاش نیان.

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 09:57 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه