تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ - یه سورپرایز کهنه اما جدید و دسته گل من !





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

میگن این دنیا کوچیکه ها !!!

داشتم کامنت های نخونده پست های قبل رو یه سروسامانی میدادم چون خوب یه سه ماهی نبودم دیگه . بعد فکر کنین دیدم پست معلم های به یاد ماندنی سه تا کامنت جدید داره. وقتی میخوندمش اولش دوزاریم یه جورایی نمیافتاد بعد فهمیدم که بلههههه !

یکی از همون خانم معلم های گلی که بنده تعریفشون رو کرده بودم برام کامنت گذاشته . یعنی خانم وجدانی. گفته بودن که ایشون هم ما رو یادشون هست و اون روزها و بچه ها رو .

اینقدر ذوق کردم . فقط ناراحتم که چرا دیر دیدم این کامنت ها رو .

با خواهرش خیلی دوست بودم . خونه هامون نزدیک هم بود و بعدازظهرها گاهی با هم برمیگشتیم خونه . چه روزایی بود .کلی نخودچی خوران داشتیم تو راه برگشت

تازه اون هم با اون دسته گلی که من راجع به خواهرش یعنی معلممون به آب داده بودم . سوژه ای بود برای خودش ها !

این همه سال گذشته اما هنوز هم اون روزا جلو چشممه . باید اون خاطره رو بنویسم تا یادم بمونه . البته بعد این همه سال یادم مونده اما خوب نوشتنش ضرری نداره شاید شما هم کمی خندیدین !

میتونین این خاطره رو در ادامه مطلب بخونین :

ادامه مطلب


دقیق یادم نمیاد چندم راهنماییبودم . فکر کنم اول یا دوم . آخه کلاس سوم خونه مون رو عوض کردیم و من دیگه نمیتونستم با نسرین تا خونه پیاده رفته باشم !

نسرین دوست دوران راهنماییم بود . یه دختر مهربون و قدبلند و خااانم که به دلیل نزدیکی خونه هامون به هم با هم دوست بودیم . یادم نمیاد تو یه کلاس هم بودیم یا نه.

یه درسی داشتیم به نام مبانی کامپیوتر.
معلم این درس خواهر همین نسرین خانم ما بود . خانمی که صدای خاصی داشت و یه نگاه و جذبه ی خاص .
راستش شاید اون زمان 26-7 سالی داشتن . شاید هم کمتر.

دیدین گاهی از برخی افراد یهو خوشتون میاد . این مورد البته بیشتر در مورد جنس مخالف اتفاق میافته اما خوب تو اون دوران که ما مثل بچه های الان نبودیم که تو 5 سالگی اطلاعات دوران دانشگاه ما رو دارن !

اون موقع ها سرمون به درس و مشق خودمون گرم بود .
حالا ممکنه یه جاهایی هم بالاخره .. بله! اما فوقش در حد یه غش و ضعف کردن بود .


به هرحال بنده از این معلم کامپیوترمون خوشم میومد. البته شاید این خوش اومدن از این لحاظ شدت گرفت که پسرعمویی داشتم که این پسرعمو رو خیلی دوست داشتم . دکتر بود.
ولی خوب سن من کجا سن ایشون کجا !
بنابراین دیدم که به به ! هم زوج و هم زوجه دوست داشتنی ای رو میتونم به هم برسونم و از بودن آنها در کنار هم بنده هم مستفیض بشم.
حالا فکر کنین همه این فکرا تو اون زمان بود!


یادمه اولش مونده بودم که چه جوری این کار رو انجام بدم . زنگ بزنم به خود پسرعموم بگم یه دختر سراغ دارم برات...زنگ بزنم زن عمو ... البته همه این کارها یه جراتی میخواست که فکر کنم نداشتم . از بی جراتی!!تصمیم گرفتم که اول به خود معلممون رک و راست ماجرا رو بگم و بعد ببینم اصلا خودش چی میگه.

قبلش هم با نسرین یادمه حرف زده بودم که اصلا ببینم خبری برای ایشون هست یا نه .
خلاصه که یه نامه ای برای ایشون نوشتیم و قرار شد که آخر زنگ توی اتاق کامپیوتر بدم به خانم .
یعنی فکر کنین ما دو تا همدستی کردیم و من قلبم داشت از دهنم میزد بیرون !
اون روز فکر کنم پنج شنبه بود و اون زنگ هم زنگ آخر مدرسه .

کلاس که تموم شد منتظر موندم و رفتم پیش خانم و برگه رو دادم بهشون. گفتم که لطفا بزارن وقتی من رفتم بیرون بخونن.

حالا تو اون برگه چی نوشته بودم خلاصه یادمه :
من یه پسرعمویی دارم که دکتر هست . پسرخوبی هستند. نمیدونم نماز میخونن یا نه ( آخه خانم محجبه و نمازخون بود ).

دیگه بقیه اش هم یادم نمیاد که چه جوری آب و تاب داده بودم.
از در مدرسه پریدم بیرون. یادمه نسرین هم منتظرم بود . تو راه همش حرف میزدیم که چی میشه یعنی .
اون شب یادمه که زن یکی دیگه از پسرعموهام تئاتری روی صحنه داشت که ما رو هم دعوت کرده بود. رازعروسک ها... یادمه تمام اون روز دلشوره داشتم که عجب غلطی کردم ها. یعنی چی میشه ؟

تا شد شنبه . یادمه رفتم مدرسه و یواشکی اول همه رفتم تو دفتر معلم ها رو یه سرکی بندازم ببینم خانم اومده یا نه . دیدم دقیقا جلو در یه میزی هست که ایشون دستش رو گذاشته روی میز و سرش رو هم رو به پایین روی دستاش گذاشته. اگه کسی نمیدونست میگفت یا سرش درد میکنه یا از یه چیزی ناراحته!!


منم که گفتم اوه اوه خر بیار و باقالی بار کن ....

رفتیم سر کلاس. قبل از اینکه معلم بیاد سرمون یهو خانم اومد دم در کلاس و گفت : فلانی..زنگ تفریح بیا کارت دارم.

من که دیگه دل تو دلم نبود . گفتم خدا به دادم برسه. بچه ها هم که دیده بودن من هول کردم همش میگفتن میخواد چیکارت کنه ؟؟
اصلا اون زنگ رو نفهمیدم چی شد.
زنگ خورد و من هم رفتم تو همون کلاس کامپیوتر با خانم.
خلاصه خانم گفت که مامانت میدونه؟ من هم گفتم خواهرم میدونه ( حالا فکر کنم الکی گفتم !
) گفت که جریان رو بگو و به من خبر بده .

اوه اوه . به مامان گفتن سخت تر از همه چی بود. بالاخره به مامان گفتم . یادم نمیاد چشم غره ها چه جوری بوده !

مامان گفت که پسرعموت داره واسه درسش یه کارایی میکنه برا تخصص میخواد بره خارج و ازاین حرفا که باید این قضیه رو جمع کنی . و نمیشه .
نمیدونم شاید اگه مامانم میگفت میشه شده بود !

خلاصه که دیدم باید بیام خودم به خانم بگم قضیه کنسله .
که همین طور هم شد . فکر کنین قضیه ای که خودم شروع کردم رفتم گفتم شرمنده مثل اینکه نمیشه ! طرف داره میره خارج !!!


خداییش خنده دار بودها. اما استرسی از روم برداشته شداااا .

جالب این جا بود که همسر پسرعموم بعدها هم اسم همین خانم معلم درومد .
این خانم معلممون هم ازدواج کرد و تا یک بچه اشون رو خبر دارم،  بقیه اش رو نمیدونم دیگه!

این هم از دسته گلهای به یاد ماندنی من ...


نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 02:46 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه