تبلیغات
صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ





























صدایم کن ( ماجراهای دوران عقد )ـ

دلت رو خالی کن از هر آنچه که زیبایی دنیا رو ازت گرفته

گاهی مرا صدا بزن ،حالا به هر بهانه ای

 بگذار عادتت شود ،دل را تو صاحب خانه ای

 وقتی صدایم می کنی، پرواکن از فرزانگی

 بیتاب شو مانند من ،گویی تو هم دیوانه ای...


نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 08:22 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

امسال هم گذشت...
راستش رو بگم اصلا نفهمیدم چطور شد که فردا عیده! یعنی فردا که نه .. یه پنج ساعت دیگه!
در کل هیچ رقم کفش و لباس و ... نخریدیم. نه من و نه همسری... اینقدر درگیر خریدهای خودمون بودیم که دیگه اینها هیچ بود.
همسری هم دیگه حوصله اش از خرید کردن سر رفته و نمیشد مدام بکشونمش این مغازه اون مغازه.
باز خوبه ذخیره مانتوی نو دارم! اما منی که هر دقیقه شال میخریدم امسال حتی وقت نکردم یه شال نو برای خودم بخرم.
قابل توجه دختران مجرد عزیز! هرچی میتونین از این دوران استفاده کنین ! کلا هر زمانی حال خودش رو داره. باور کنین گاهی دلم تنگ میشه برای یه کارایی.. ولی خوب... فکر نکنین دعا میکنم که همه تون به این بلای خوب در این سال جدید مبتلا نشین!


قبل از حرفای دیگه ام سال نو رو به همه تون تبریک میگم . امیدوارم اول از همه تن سلامت داشته باشین و بعدش هم دلتون خوش باشه. امیدوارم که ناراحتی هایی که براتون پیش میاد کوتاه مدت باشه و خوشی هاتون طولانی تر.
سال تحویل دعای خیرتون رو از من هم دریغ نکنین.

سال نود برای من در کل سال خوبی بود. شکر.. به هر حال شاید یکی از مهم ترین اتفاق های زندگیم در این سال افتاد . اینکه عقد کردم .  اگرچه مسایل خیلی سختی رو هم از سر گذروندم اما درکل شکر.

از کارام بگم که دیروز  یعنی دو روز مونده به عید بالاخره مبل و تخت خریدیم و هورا شدیم !

شنبه با مامان رفتیم دلاوران و خداییش اونجا یه سر و گردن کاراش بهتراز یافت آباد بود . حداقل یه تنوع شیکی داشت.
کلی گشتیم و یه چیزایی پسند کردیم . اما هیچ کدوم کامل به دلم نمینشست.

دیروز هم با همسری و مامان و خواهرم رفتیم جاده جاجرود. شنیده بودم اونجا هم مبل داره و رفتیم ببینیم چه جوریه. در کل میتونم پیشنهاد کنم وقتتون رو با اونجا رفتن تلف نکنین. اولا که در طولی طولانی از جاده جاجرود مغازه ها وجود داره و با ماشین باید مدام پیاده و سوار بشین. بعد هم قیمت ها گرون تر از تهرانه.
اما خوبیش این بود که یه مارکی اونجا بود که یه مدل مبلیش رو پسند کردیم اما هنوز به دل من نمینشست. یعنی دیگه حالم داشت از هر چی مبل بود بهم میخورد. فقط دلم میخواست یه چیزی بپسندم و بخریم و تموم بشه بره. بعدش اومدیم دوباره دلاوران و شعبه ی همون جایی که تو جاجرود دیده بودیم رو دیدیم. از همون مدل یه رنگ دیگه اش رو گذاشته بود که من عاشقش شدم!

خوبی کاراش این بود که فوق العاده تمیز کار شده بود. و چون کارهاشون رو با دستگاه میدوزن و نه خیاط ،میشه امید داشت که چیزی که تحویلت میدن مثل همون چیزی که باشه که دیدی.
یه مدل مبل با روکش چرم قهوه ای که ما با تشک و پشتی خاکستری تیره ستش کردیم. مامان از بسیاری از مدل های اسپورتی که تا اون موقع دیده بودیم خوشش نمیومد و میگفت واسه جهیزیه سبکه. اما این رو خیلی پسندید.

تخت رو هم یه مدلی شنبه ای با مامان دیده بودیم که دیروز به همسری هم نشون دادیم و اکی رو گرفتیم و اون رو هم فاکتور کردیم. یعنی همین که این دو قلم رو هم این ور سال گرفتیم کلی راحت شدم . خدارو شکر که هم قیمتشون خوب شد و هم مدلشون.

این جهیزیه هم عجیبه ها ! تمومی نداره . یعنی همین اصلی هاشو میخوای بگیری یه عالمه است. نمیدونم چرا حس میکردم این دو تا رو که بگیریم دیگه زیاد کار ندارم. اما دیروز که با خودم فکر میکردم دیدم هنوز ناهارخوری، بوفه، میزتلویزیون،جارو برقی،لوستر،فرش،ظرف چینی،قابلمه،کریستال و خونه!!! نگرفتیم!!  هاها ! تازه بماندکه هنوز لباس عروس و آتلیه هم نگرفتیم. یعنی واقعا من دو ماه دیگه عروسیمه !؟!!

ولی خوب... به نظر من باز شوهر اگه پایه باشه همه ی این کارها سریع پیش میره. من هم دلم روشنه.

پ.ن: امروز هم با همسری رفتیم تیراژه تا برای هم عیدی بگیریم . همسری که همش به من میگفت فقط اون باید برای من عیدی بگیره.. به خاطر تازه عروس بودنم. اما من قبول نکردم. گفتم من هم دلم میخواد واسه شوهرم عیدی بگیرم.

اول که رفتیم یه مغازه لباس بچه فروشی و یه لباس خیلیییییییبی ناز واسه هستی جونم گرفتیم. اینقدر نازه که همش دلم میخواد نگاش کنم. وقتی بچه رو توش تصور میکنم دلم غش میره!
بعد هم رفتیم طبقه بالا و یه ادکلن خریدیم برای همسری. خداییش ادکلن خریدن جزو کارای سخته. باید بدونی چی میخوای وگرنه تو عطر فروشی همه عطرها شبیه به همه! انگار هیچ کدوم اونی که میخوای نیست.
بعدش همسری به من گفت چی میخوای؟ منم گفتم بریم کیف بگیریم. اما از بس همه جا شلوغ بود و از بس من حس کردم قیمت ها دولا پهناست بیخیال کیف خریدن شدم ( نشون به اون نشون که کیفی که برای خواهرم 5ماه پیش از میلاد نور 55 اینا خریده بودم اونجا میداد 138 تومن!! جدی اینقدر بالا رفته؟!
). به همسری گفتم بیا یه ادکلن بگیریم و فقط بریم از اینجا!
خلاصه که رفتیم همون مغازه ی بالا که خیلی خوشگل هم کادو میکنه و یه ادکلن هم من خریدم. باور میکنین نمیدونم مارکش چیه؟!! یعنی هوار تا ادکلن آورد و من فقط آخرش حس کردم بوی این خوبه. دلم میخواست بخریم و برییییییییییییم. فقط همین.از بس خسته شده بودم و استرس داشتم که دیره و برای شام دیر شده . چون مامان گفته بود شام بریم خونه و یه جورایی دعوت رسمی بود. حالا هم که ادکلنه کادوبندیه! بزارین فردا باز کنم ببینم چی خریدم

بعد از این خریدها خواستیم برای بابا هم یه پیرهن بخریم . چون روز اول سال تولد ایشون هم هست که با قیمت هایی عجیب غریب روبرو شدیم و من به همسری گفتم بیا بریم همین شهروند دم خونه کلی بهتره! دیگه رفتیم اونجا و یه پیرهن هم واسه بابا گرفتیم و زودی رفتیم خونه! چه زودی ای هم بود ها ! ساعت شده بود نه و نیم!
  شب هم جای همه خالی سبزی پلو با ماهی نوش جان کردیم!
خیلی خوشمزه شده بود. البته همسری میگفت خونواده ی اونها ظهر عید این غذا رو میخورن .اما ما همیشه شب عید میخوریم.

همسری هم رفت خونه اش و موقع تحویل سال ایشالا میاد باز پیش ما .
بازم عید همه تون مبارک



نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 03:11 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

سلام

این چند روز بعد از برگشت از مسافرت خیلییییییییییییییی سرم شلوغ بود. اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت.

آخه دقیقا فردای شبی که رسیدیم تهران من صبحش رفتم سر کار !
بله.... به سلامتی ایشالا ما هم داریم کم کم شاغل میشویم.

البته فعلا یه چند وقتی برا آموزش باید اونجا کار کنم که حقوق هم نمیدن بهم!!
اما بعدش کارم شروع میشه. کار به نظر خودم باکلاسی هست و خوبیش هم اینه که هر کسی از عهده اش برنمیاد. حداقلش اینه که باید زبان انگلیسیت خوب باشه.

این چند روز یا صبح شیفت بودم یا شب. روزایی که صبح میرفتم عصرش میرفتم بیرون دنبال خرید. روزایی که عصر شیفت بودم صبحش میرفتم دنبال خرید. یعنی خدا یه انرژی داده به من توووپ! اما شب که میرسیدم خونه سرم رو روی بالش نذاشته خوابم میبرد.

امروز هم 5 ساعتی توی یافت آباد دنبال مبل و اینا بودیم . میخواستم ببینم کلا مزه دهن بازار چیه و آیا چیزی میپسندیم که همینور سال بگیریم یا نه.

به نظرم تنوع امسال خیلیییییییی بد شده بود . 99 درصد مغازه ها ازین مبل های طرح استیل که روشون دکمه های کریستالی فرو رفته است، داشتند. من هم که اصلا ازین مدل ها خوشم نمیاد. طرح اسپورت میخواستم که با قیمت مناسب  اون چیزی که دوست داشتم رو پیدا نکردم. اکثر مبل ها پایه های فلزی داشتند که من از این هم بدم میاد. دوست دارم مبل کف اش مماس زمین باشه.

از تخت خواب نگین که بدتر از همه!
یعنی انگار چند تا مدل کلا وجود داره که دادند به همه ی مغازه ها. فقط یه مدل بود که خوشم اومد که تو دو تا مغازه بیشتر ندیدم که شاید بگیرمش. حالا باید یه سر دلاوران هم برم مطمئن بشم چیز بهتری نیست.

راستی دیروز هم رفتیم تلویزیون خریدیم. خدارو شکر که این یه کار هم انجام شد.
اولش میخواستم ازین سه بعدی دار ها و اینترنت دار ها بگیرم که با گشتن تو بازار و حرفای همسری حس کردم این موارد الان بیشتر یه تب هست و فعلا به دلیل گرون بودن فیلمهای سه بعدی و تازه بودن تکنولوژیش زیاد به درد ما نمیخوره.
اینترنتش رو دوست دارم اما تلویزیونی که 3D نداشته باشه اما اینترنت وصل بشه پیدا نکردیم. البته ما کلا هم فقط سامسونگ و سونی رو یه نگاه انداختیم. آخر هم بعد از کلی بالا پایین کردن سامسونگ خریدیم که روش سینما خانگی هم میدادند.

از پریروز هم بگم که رفتیم رو تختی خریدیم!
رفتیم ولیعصر و بعد از دیدن مدل های مختلف و مارک های مختلف، تنوع و جنس خوب رو بیشتر توی مدل های Tac دیدیم . خوشم میاد اکثر مدل هاش یک قیمت یکسان داره و فقط چند نوعش که طراحش Pierr Cardin هست قیمت بالاتر داره که ما هم دقیقا دست گذاشتیم روی همون ها ! البته قبلش نمیدونستیم ها. خلاصه اونی که توی کاتالوگ خوشگل تر بود رو نپسندیدیم و اونی که توی کاتالوگ خوشگل تر نبود رو پسندیدیم! این هم به دلیل تغییر رنگ پس از عکاسی است که رنگ ها تیره و روشن میافتن. رنگش هم انواع خانواده بنفش ایناست !

راستی دنبال ست حوله حمام هم بودم که
خوشبختانه توی تاچ یه مدل پسندیدیم و اون رو هم گرفتیم. البته ست های حمومش زیادی گرون بودند و این یکی فکر کنم از شانس ما قیمتش مناسب تر بود . فکر کنم از بارهای قبل از گرونی دلار بوده!

راستی گفته بودم بهتون که یه ست دم کنی و قاب دستمال و پیش بند و ... دیده بودم . خوب اونم بالاخره از تاچ گرفتم!!! یعنی کلی به عدم برشکسته شدن تاچ در روزهای آخر سال کمک کردم !


دیگه چیکار کردم این چند روزه؟
  یادم نمیاد....

فردا هم باید برم سرکار.

راستی عکس این جینگیل وینگیل هارو هم میام میزارم اما خوب الان حالش نیست. خوابم میاد ها ! ببخشید که آپ کردن هام اینطوری شده. الان ده دقیقه به دو هست و من موندم چه جوری هنوز بیدارم! باور کنین چند شب بود در لپ تاپ رو باز هم نمیکردم. اما امشب دیگه گفتم بیام بنویسم. اینا همه اش خاطره میشه برای بعدنم . مگه چند بار دوران قبل از ازدواج وجود داره؟
راستی از کجا معلوم ! شاید بیشتر از "یک" دوران داشته باشم .......... (
 هاهاااا! همسری بخونه پوست کله ام رو میکنه! )

پ.ن : راستی از مسافرت نگفتم . اونم باید بنویسم. وای چقدر کار دارم!
راستی کامنت هاتون رو هم میام و حتما جواب میدم. وظیفه مه.


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 02:25 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

ساعت یک و بیست دقیقه نصفه شب!
فقط اومدم فقط بگم سلام من اومدم!
وبلاگ داشتن از یه لحاظ هایی
خیلی خوبه . اینکه یه چیزی داری که همیشه منتظرش باشی تا بهش سر بزنی.
راستش کلی حرف دارم اما باید زود بخوابم. به دلیلی........ خودم هم والا دوساعتو ایناست که از سفر رسیدم خونه .
میام میگم براتون.

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 02:21 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

همیشه میشنیدم میگن خرید کردن واسه جهیزیه سخته ها ! اما شنیدن کی بودن مانند خریدن !
البته راستش هنوز هم اعتقاد ندارم سخته . یه جورایی شیرینه، به شرط اینکه زیاد مته به خشخاش نزاری در خرید کردن.  اگه پول هم باشه که دوبله شیرین میشه !

این چند روزه میرم بیرون و میام خونه و دیگه اینقدر خسته میشم که دلم میخواد فقط دراز بکشم و بخوابم .

پنج شنبه رفتیم مخبرالدوله برای خرید آینه شمعدان. خوبیه من و همسری اینه که زیاد تو خرید کردن سختگیر نیستیم. یعنی راستش اینطوری نیستیم که همه ی تهرون رو بگردیم تا یه چیزی پیدا کنیم بلکه وقتی یه چیزی به چشممون قشنگ بیاد میخریم دیگه !
باورتون نمیشه یازده صبح اونجا بودیم، ساعت دو به مامان زنگ زدم کارمون تموم شد! مامان باورش نمیشد اینقدر زود خریده باشیم.

چندین مدل آینه شمعدون وجود داشت. ازین آینه کنسول های بزرگ، کریستالی، سنتی ، نقره و تازگی ها هم چوبی به بازار اومده.

چوبی ها قشنگ هستند و قیمت مناسبی هم دارند . به نظر من همینطوری اگه کسی بخواد بخره و توی اتاقش بزاره خیلی قشنگ هستند . آینه کنسولی ها به نظرم زیادی بزرگ هستند و به درد دکورهای استیل و اشرافی میخوره . کریستالی ها هم به نظر من رنگ خوبی نداشتند ( راستش من کلا از کریستال فقط سفید خوشم نمیاد. تو خرید ظرف و ظروف هم از ظرف کریستالی سفید خوشم نمیاد. من دوست دارم هر چیزی یه رنگی توش به کار رفته باشه ).

همسری عقیده داشت که آینه شمعدان باید چیزی باشه که معلوم باشه آینه شمعدونه. چیزی باشه که تا آخر عمر بشه نگهش داشت و خراب نشه. میگفت آینه اش نباید بشکنه شگون نداره
. پس نباید چیز دم دستی و بزرگی باشه که تو جابه جایی ها راحت بشکنه.  راستش خیلی براش این مسئله مهم بود و همین مسئله نظر من رو هم نسبت به خرید آینه شمعدان تغییر داد. چون من خودم از این چوبی ها خوشم اومده بود.
کلا در شهر همسری خرید آینه شمعدون نقره خیلی رواج داره که قیمتش از یه میلیون هست تا ده میلیون اینا. ولی من نقره دوست نداشتم. نظر اونا اینه که نقره سرمایه است اما کی رو دیدین آینه شمعدونش رو بفروشه که من دومیش باشم!!؟ برای همین من نظرم این بود که یه چیز جمع و جور بگیریم ( هاها ! با اینکه من کم خرج هم نیستم اما از دید همسری اینا یک عروس کم خرج!به شمار میرم!
) مخبرالدوله دو تا کوچه پر مغازه است و وقتی همه اش رو دیدیم میشه گفت که هیچی نپسندیدیم. تا اینکه در آخرین مغازه چشم همسری به یه شمعدون افتاد که وقتی من هم دیدمش حس خوبی بهم داد!( کلا این حس خیلی مهمه!) . راستش این مدل رو ندیده بودیم جایی. روش آب کروم بود که گفتند هیچ وقت رنگش نمیره و طرحش هم یه جوری امروزی و ناز بود . اندازه ی شمعدون هاش هم خیلی مناسب بود و راحت میشد توی بوفه گذاشت. آینه اش هم بد نبود . یه کم شلوغ بود دورش اما خوب چیز دیگه ای هم که بیشتر بپسندیم پیدا نکردیم. درکل هر دوش رو دوست داشتیم. مخصوصا خود شمعدون هارو.
آینه شمعدون رو برامون بسته بندی کردند و در این حین من و همسری رفتیم ناهاری خوردیم و بعد آژانس گرفتیم که ما رو تا دم پارکینگ حقانی که ماشین رو اونجا گذاشته بودیم آورد و بعد هم اومدیم خونه.
خونه هم همه نظر ما رو داشتند و شمعدون رو خیلی پسندیدند و آینه رو گفتند شلوغه مدلش. (عکس در ادامه مطلب)

جمعه هم رفتیم یه خونه دیدیم که دویست متر بود ! جای خونه خوب بود و تو یه کوچه ای بود که همه ی خونه ها شیک بود .... ولی فقط همین یه خونه بود که از شانس ما هنوز قدیمی ساخت بود ! خونه مال یکی از دوستای همسری بود . طرف اینقدر داشته که خونه ی دویست متری سی ساله بدون سکنه افتاده بوده و حتی اجاره اش هم نداده بودند! خدا بیشتر کنه برا بعضی ها
داخل خونه رو تازه درست کرده بودند اما بیرونش افتضاح بود . منم گفتم نه ! 

شنبه رفتیم سه راه امین حضور و وسایل آشپزخونه گرفتیم . چرخ گوشت ، پلوپز، ساندویچ ساز، غذاساز (مخلوط کن، آبمیوه گیری،آسیاب). یه اتو هم گرفتیم و تقریبا میشه گفت پرونده وسایل برقی آشپزخونه بسته شد. حالا بستگی داره بعدا بخوام چیزی اضافه کنم بهش یا نه. فعلا همه ی فکرم اینه که اصلی های خونه رو بگیرم تا بعد ببینم چیزی میرسه به مخلفات یا نه .
یخچال و ماشین لباسشویی هم قیمت کردیم. یخچال خداییش گرونه ها! یخچال ساید زیاد دوست نداشتم چون احساس میکردم فقط افه داره و فضای داخلش کوچیکه. مخصوصا فریزرش. تااینکه یکی دو مدل دیدم که فضای داخلش رو به نسبت پسندیدم و شاید اونا رو بگیرم.

دیروز هم رفتم پارچه کت شلوار همسری رو اکی کردیم . راستش یکم حس ام نسبت به پارچه مثبت نبود. یعنی دوست داشتم حالت سفیدیش بیشتر باشه . ولی خوب اینم بد نبود. به هر حال باید دوخته بشه . ناراحتش نیستم ! فوقش دوستش نداشتم وقت داریم یه چیز دیگه میگیریم!! فووووووووووقش دیگه !

امروز هم قرار بود با مامان بریم شریعتی و لوازم خانگی اونجا رو هم ببینیم. مامان اول ونک کار داشتند که ونک رفتنشون منجر شد به دوباره اکسیر رفتن! زنگ زد بهم که برم اونجا. یه سری جنس منس جدید آورده بود که به کار ما میخورد . خلاصه که الکی الکی چند تا کیسه ظرف و ظروف جمع شد !! دستمون پر شد و دیگه نمیشد بریم شریعتی. به مامان گفتم خودش آژانس بگیره بره خونه و من خودم میرم شریعتی .

دیگه رفتم شریعتی و از میرداماد تا دوراه قلهک رو پیاده رفتم و مغازه ها رو دیدم . قیمت یخچال و لباسشویی اینا رو برداشتم و تقریبا میدونم دیگه چی میخوام.

در اون بین یه مغازه بود که یه ست باحال داشت از دستگیره و دم کنی و دستکش فر و ... ! که به رنگ ست آشپزخونه من هم میومد ( زرد نارنجی ) . البته واسه 25 تا تیکه یه خرده گرون بود اما خوب میگفت که نسوزه پارچه اش و مارکداره و دست دوزه و ازین چرت و پرت ها ! نخریدم ولی فکر کنم بخرم . به دلم نشست آخه!!


برگشتی از شریعتی هم حالم از هرچی ترافیک بود بهم خورد . خسته که بودم ، یه ساعت و نیم تو راه که بودم، چند تا دختر پشت سرم تو ون نشسته بودند و مدام حرف میزدند( در آن شرایط واژه ی فک زدن بیشتر بهش میخوره!)، کنسرت ابی هم که یه ساعت در حال پخش بود
،... خداییش دلم میخواست داد بزنم سااااکت !!!!!!

پ.ن1 : فردا میرم شهر همسری. چهارشنبه عروسی پسرخاله اش هست و من  هم دعوت مخصوص شدم واسه مقایسه عروس خانم ها !!! پسرخاله اش یه هفته بعد از ما عقد کرد . خواهرشوهرم میگه همه فامیل ها هستند و میخوان تورو ببینن و تعریفت رو شنیدن و با زن پسرخاله مقایسه کنند و ... ! بهش گفتم بیخیال ! این حرفا چیه ! بهم گفت میدونم تو خیلی اعتماد به نفس داری ! ولی خداییش اگه به خودم بود باور کنین حتی موهام رو درست نمیکردم. اما به نظر میاد از همین الان خواهرشوهری کلی نقشه داره برای من که موهام رو فر کنه و فلان جورم کنه و بیسار جونم کنه و ...
خدا به داد من برسه!
بعضی وقت ها خوشحال میشم که از محیط های فامیلی دورم . من خودم کلا تو محیط فامیلی بزرگ نشدم . چون اولا که فامیل کم دارم و اونایی هم که هستند اکثرا خارجن. برای همین اصلا عادت به اینجور چیزا ندارم. شاید هم واسه همینه که راحتم . با خودم میگم میخوان چی بگن؟!! میخوان بگن خوشگل نیستم که نمیتونن بگن. فوقش فقط میتونن بگن قد اون یکی عروس بلندتر از منه ! والااا !

پ.ن2: یه چیز خنده دار براتون تعریف کنم از حواس جمعی من ؟!
عکس ساعتم رو که گذاشته بودم براتون همه اش حس میکردم این ساعت یه چیزیش با ساعت خودم فرق داره ! یکی دو روز پیش که به مامان نشونش دادم مامان بهم گفت اون فرق خیلیییییییییی کوچیک بین ساعت من و این ساعت چیه ! اینکه صفحه ی ساعت من مشکیه نه سفید ! واقعا کوچیک بود نه ؟!

پ.ن3: شرمنده از همه ی دوستان خوبم که نمیتونم بهشون سر بزنم . امیدوارم این دغدغه های من رو متوجه باشن و به دل نگیرن . میبینین آپ کردنم هم چه جوری شده که !

پ.ن4: ایشالا برم شهر همسری میخوام لباس عروس هم انتخاب کنم. دعا کنین خوب شه !

خلاصه اینکه تا یکشنبه نیستم . یکشنبه هم امیدوارم خسته نباشم و بیام بنویسم . راستی برای رفاه حال شما عزیزان کامنت ها رو تاییدی میزارم تا باز یکی به کله اش نزنه از نبودن من واسه خودش سوژه خنده درست کنه ( اگه یه روزی من چیزیم شد یک شخص اصل و نسب دار و وبلاگ دار هست که میاد و میگه بهتون . خدا نکنه البته ! )

پ.ن5: این چند وقته علاقه ی خاصی به دیدن فیلم های ژانر اکشن پیدا کردم . به خصوص فیلم هایی که Jason Statham توش بازی میکنه . همون بازیگره فیلم Transporter. خدایی فیلم هاش خیلی باحاله ! یعنی حال میکنم با اکشن هاش. میدونستین این بازیگر در جزو  تیم ملی شیرجه انگستان بوده؟! ایول!

پ.ن6: راستی ر.ا.ی دادین؟ والا من که جزو بچه مثبت ها محسوب میشم. با همین سنم صفحه ی آخر شناسنامه ام چند ردیف مهر خورده توش !!! امسال هم نمیخواستم برم بدم اما به دلیل احتمال پذیرفته شدن در جایی برای مشغول شدن به کار ( که یه جورایی به این د.و. ل. ت محترم هم ربط شاید پیدا کنه ) گفتم بزار این مهر بخوره که گیر ندن بهم .

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 01:36 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

دیشب با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم تا شب بریم بیرون.
اینها همه شون دوستای من بودند که به واسطه ی من همسری هم باهاشون آشنا شده . البته البته یکی از پسرها رو همسری قبلا توی خوابگاهشون دیده بود اما دوستی خیلی جدی ای تا قبل از من باهاش نداشت.
 
رفتیم پارک قیطریه. یه دوری اونجا زدیم و گفتیم خندیدیم . یه سینما 6 بعدی!توی پارک بود که بعد از کلی اصرار من و همسری به یکی دوتا از بچه ها که حاضر نمیشدند بیان و امتحان کنند ، همه با هم رفتیم سینما! به مسئولش هم کلی سفارش کردیم که یه فیلم خوبش رو بزاره.
فیلمی رو که گذاشت یادمه قبلا با همسری تو یه سینما چندبعدی دیگه دیده بودیم اما خوب صحنه هاش که یاد آدم نمیمونه بعد اونم حداقل دوماه! باز هم کلی مزه داد و جیغ و داد کردیم واومدیم بیرون. اونهایی هم که بار اولشون بود ، راضی از سینما اومدند بیرون خوشبختانه.

دوباره توی پارک قدم میزدیم که رسیدیم به زمین بازی کودکان!
ما هم که همگی کودک درونمون به شدت ورجه وورجه میکرد ! یه مدل سرسره پیچ پیچکی داشت که خداییش هم کیفیتش خوب بود و لیز بود و توی یه پیچ هم خوب تند میشد.
اول یکی یکی امتحان کردیم و بعد هم همه پشت هم قطاری ( با حفظ ترتیب اسلامی!
) نشستیم و با هم دیگه چندباری لیز خوردیم ..نصفه شبی جیغ و دادی راه انداخته بودیم ها! گفتیم الانه که نگهبانی، گشتی چیزی سر برسه. البته من که خیالم راحت بود من وهمسری خلاص میشیم! بقیه باید یه فکری به حال خودشون میکردند ! من گفتم اگه کسی اومد دخترا دوست منن ، پسرا هم دوست همسری! دیگه مگه مشکلی وجود داشت؟‍

برای شام هم رفتیم یه پیتزایی تو پاسداران که قبلا من یه بار با بچه ها رفته بودم اما همسری نیومده بود. فکر کنم قبلا ازش توی پستهام تعریف کرده بودم. پیتزاهای خیلی خوشمزه ای داره. مزه ی ادویه جاتش روی پیتزا طعم خاصی بهشون میده. البته جاش یه جوریه که اگه ماشین نداشته باشین یکم سخته رفتنش.
 
بعد از پیتزا خوری دوتا از دختر پسرها خداحافظی کردند اما من و همسری و یه دوستِ دختر و یه دوستِ پسر دیگه هوس کردیم بریم قلیون کشی! دیر هم نبود تازه حدود ده اینا بود .
اول رفتیم سمت فرحزاد.

کلا دیشب چیز عجیبی که احساس میشد خلوتی خیابون ها بود . وقتی هم که به فرحزاد رسیدیم باز حس کردیم خلوته و وقتی از چندتا از جاها پرسیدیم دیدیم که اون ساعت دیگه قلیون نمیدن! که خیلی تعجب برانگیز بود. اون ساعت تازه برای همچین جایی باید سرشب حساب بشه. فهمیدیم که این خلوتی بی ارتباط با جریانات س.یاسی چند روز دیگه نیست. زودتر تموم بشه که باز زندگی مردم برگرده سرجاش!

دیگه قسمت نشد بیشتر با بچه ها باشیم و بشینیم و حرف بزنیم. همسری من رو رسوند خونه و بچه هارو هم تا مسیرهای خونه هاشون رسوند.

پ.ن1: امروز یه کار مثبت دیگه هم انجام شد ! رفتیم و سفارش کت و شلوار همسری رو دادیم.

راستش من همیشه حس میکردم که کت شلوار همسری برای عروسی باید سفید رنگ باشه. یعنی رنگ روشن... حس میکردم به شدت بهش میاد. چون رنگ خودش سبزه است و رنگ های روشن خیلی به پوستش میشینه. از قبل از عقد حتی! من کت شلوار سرچ میکردم.دل خوشم دیگه! یه بار تو یه سایت عکس یه کت شلوار صدفی رو دیدم که فهمیدم بله! این خودشه! همسری باید این رو بپوشه. 

البته سایتش مال کت شلوارهای مارکدار بود که وقتی قیمت کردم گفتن که این مدل ها نهصد تومنی حداقل آب میخوره! منم گفتم بیخیال بااابااا! میدم بعدا یه جا میدوزنش و کمتر در میاد.

برای عقد میخواستیم کت شلوار طوسی رنگ بگیریم که خدالطف کرد و یه مغازه ای پیدا کردیم که هم کت شلوارهاش خیلی به تن همسری میشینه (چون همسری جثه ی کوچکی دارند و سایزهای ترکیه ای و کوچک تر بهش میخوره که خیلی جاها پیدا نکردیم) و هم صاحب مغازه فوق العاده آدم خوبی هست. خود کت شلوارهاش که همین جوری در مقایسه با جاهای دیگه حتی بدون تخفیف هم قیمتش خوبه ، تازه فکر کنین به ما 50 تومن دیگه هم تخفیف داد چون جشن نامزدیمون بود! یعنی من عمرا فکر نمیکردم اون کت وشلوار رو با چنان قیمتی بتونیم بگیریم!! مادرشوهرم که میگفت قیمتش رو لو ندین! بزارین همه فکر کنن خدادتومنیه
!
امروز هم رفتیم همونجا و آقاهه مارو یادش بود. عکس کت وشلوار رو نشونش دادم و آقاهه هم گفت که هیچ مشکلی نداره و میده خیلی عالی بدوزنش . باز هم حداکثر قیمتش رو رقمی به ما گفت که دردلمان بسی خوشنود شدیم!
تازه میگفت کمتر هم سعی میکنم براتون در بیارم چون میدونم این کت و شلوار رو باید عروس خانم هزینه اش رو بده و مطمئنم کلی خرج جهیزیه هم داره!
مثل یه پدر مهربون حرف میزد


گفت پارچه اش رو خودش میخره و هفته ی دیگه ما بیایم اکی کنیم پارچه رو و تا آخر فروردین هم لباس رو تحویل میده.
اگه بتونه عین چیزی که بهش نشون دادم رو در بیاره خیلی عالی میشه. البته خیلی ها میگن یه کت شلواری باید خرید که بشه جاهای دیگه هم پوشید اما این کت شلوار همسری فکر کنم فقط یه بار مصرفه! چون زیادی دامادیه فدای سرش. اگه قشنگ بشه خیلی خوب میشه (عکسش در ادامه مطلب)

پ.ن2: کلی ذوقیدم که خوشتون اومد از سرویسم. دعا کنین همه چی تا عروسی خوب پیش بره.

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 03:00 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1390 ساعت 03:40 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

خوب بعد از چند روز یه سلام لازم هست که بگم ! سلام ....
اول ببخشید که اینقدر دیر شد.

راستش رو بگم وقتی از سفر اومدم براتون مفصل نوشتم اما نمیدونم چرا اون شب انگار فرستاده نشده .
متاسفانه روز بعدش هم جنگ جهانی سوم با همسری شروع شد و چند روز با همسری زده بودیم به تیپ و تاپ هم و دیگه حوصله ی نه تعریف کردن از خوش گذرونی های اون سفر رو داشتم و نه حوصله ی تعریف از بدبختی های اون چند روزه ! حتی باور کنین حوصله ی باز کردن لپ تاپم رو هم نداشتم.

میدونین بدبختی سر چیه ؟ بدبختی سر اینه که دقیقا سر اون مسایلی دعوامون میشه که مامان بابا قبل ازدواج هشدار داده بودند ! بنازم تجربه رو... ولی خوب ... من نه اینکه قبل ازدواج اون مسایل رو نمیدیدم اما اون مسایل رو گذاشته بودم پای اینکه بالاخره هر کسی یه نکاتی داره که با من نمیخونه دیگه ! خوبیش اینه که سر دعوا هم با اینکه گاهی تو دلم یه بد و بیراه های ریزی نثار همسری میکنم اما خداییش دوستش دارم و هیچ وقت فکر نکردم که اگه بر میگشتم به عقب اون رو انتخاب نمیکردم . ولی خوب دروغ چرا .. تو این دعواها گاهی فکر کردم که این هندونه ی در بسته ی ازدواج گاهی آدم رو به جایی میرسونه که با خودت بگی شاید دیگه ادامه اش درست نباشه . آخه نسل ما بد شده . سوختن و ساختن رو مال قدیمی ها میدونه . البته هیچ وقت نه حرف و نه فکر این مسایل به این آسونی نیست. قبل از ازدواج با خودم میگفتم هر وقت تو زندگی دیدم دارم اذیت میشم بیخیال میشم و جدا میشم! piece of a cake !! خداییش هم فکر کنم اگه با همسری فقط دوست بودم تاحالا چند دفعه ای از هم جدا شده بودیم. اما بعد از خطبه ی عقده که دیگه میفهمیم اون فکرا همه بچه بازی بوده . عقد که کردی سر خیلی از مسایل میسوزی و میسازی و جیکت هم در نمیاد. شاید مصداق همون حرفه که خدا درد رو که میده صبرشم میده. ( درد در اینجا کاملا مترادف با "شوهر" است
) ..... ولی خوب ..اینبارم مثل خیلی از دفعه های بعدی! به خیر گذشت
یه سه روزی هست که صلح ایجاد شده و راستش نشد این چند روز هم بیام .

بیخیال.. بزارین برم سر جاهای خوبش و از همین روزا بگم براتون.

بهترین قسمت این چند وقته این بود که بالاخره سرویس طلا رو خریدم و هورا شدم !
یه پست دارم از سفرم ( همون که سند نشد ) که عکس سرویس هم توشه و براتون میزارم . البته به دلایلی رمزی هست .

امروز هم با همسری و مامان رفتیم میلاد نور تا ساعت بخریم . یه ساعت برای من و یه ساعت هم برای همسری. البته هر دوش از طرف خانواده من . فکر کنم از طرف بابام به عروس و دوماد! ( والا هنوز تقسیم بندی اینکه کی قراره چی رو بده رو نمیدونیم!) راستش اول من برام شکل ساعت بیشتر مهم بود . میخواستم یه ساعت سفید بخرم که با لباس عروس بپوشم. اما در همان سفر به شهر همسری یه ساعت سفید fake خریدم که خیلی دوستش دارم برای همین گفتم دیگه سفید نخرم ( هوسش کشته شد !!
) . امروز هم توی میلاد که میگشتیم ساعت زیاد دیدیم اما خوب به دلم نمینشست. یه جورایی فکر کنم دیگه جدا از قیافه دلم میخواست حالا که داریم پول میدیم یه ساعت مارکدار خوب بخریم.

یه ساعت فروشی هست تو میلاد که فکر کنم یه پرونده باید برای خونواده ما باید تو مغازه اش باز کنه! چون تا حالا که سه تا داداشام ساعت هاشون رو از اونجا خریدن. و براتون بگم که قسمت من و همسری هم امشب همونجا باز شد !

همسری یه ساعت پشت ویترین پسندید و رفتیم داخل . اما روی دستش که امتحان کرد خوشمون نیومد وخود فروشنده یه ساعت دیگه پیشنهاد داد که پسندیده شد . مارکش هم Certina. اون رو که گرفتیم من هم چند تایی رو امتحان کردم و خوشم نیومد. خود فروشنده باز یه ساعت برام آورد که یهویی دیدم بله! دوستش داریم. روی دست واقعا قشنگ بود . هم یه جورایی رسمی بود هم اسپورت . مارکش Tissot هست. راستش من هیچ وقت فکر نمیکردم از مارک تیسوت چیزی بپسندم برای خودم، چون همیشه حس میکردم مدل هاش یه جورایی خیلی کلاسیک و قدیمی و تکراریه، اما این یکی مدل جدید بود و پسندیده شد.
همین قدر بگم که یه قرون هم تخفیف بهمون نداد ! البته این مغازه رو ما خیلی روش مطمئنیم .توی خود سایت تیسوت هم این مغازه یکی از چندتا نمایندگی های رسمیشه که توی ایران معرفی کرده.

ساعت من اینه (صفحه رو که باز کردین میشه سومی از سمت چپ. بند طلاییه).
ساعت همسری هم اینه ( باز هم صفحه رو که باز کردین از 15 تا ساعت ،شماره ی 5 رو ببینین) .

نمیگم اینا خوشگل ترین ساعت های بازاره ! اما خوب ... مطمئنا ساعت های قشنگی هستند و شیک. من اول دوست داشتم یه ساعت نگین مگینی و زرق و برق دار بخرم. اما راستش آدم وقتی یه ساعت اسم و رسم دار میخره ، یا در کل هر وقت آدم یه چیزی بخره که مطمئن باشه همه چیش سرش به تنش میارزه، یه حس لذتی داره که با صد تا نگین قابل مقایسه نیست . راستش این چیزا اینقدر گرون هست ( و گرون تر هم میشه !) که مگه چند بار آدم در طول عمرش میتونه ازین خرید ها بکنه . اینقدر هم چیزهای fake و قشنگ تو بازار ریخته که ترجیح دادم یه چیز اصل و درست و حسابی داشته باشم . بعدا ازین خرت و پرت ها زیاد میشه خرید.


پ.ن1: برای نوشته های رمز دارم میخوام کلا یه رمز بزارم که هر دفعه مجبور به رمز دادن نباشم. کسایی که رمز میخوان بگن لطفا . باید هم بشناسمشون . یا اینکه وبلاگ داشته باشن. شرط لازمش هم گفتن شهر محل اقامتتون هست .

پ.ن2: در ساعت خریدن حواستون رو جمع کنین. دو هفته پیش داداشم از همین مغازه ای که ما ساعت خریدیم یه ساعت خرید ( واسه تولدش بود. ما پول دادیم و خودش هم پول گذاشت). میگفت وقتی داخل مغازه بود یه آقایی اومد و یه ساعت تیسوتی رو به مغازه دار نشون داد و ازش خواست که ببینه ساعت اصل هست یا نه. میگفت از یکی از همین واحد های میلاد خریده بود. فروشنده هم یه ساعت اصل خودش رو آورد و کنار ساعت اون بنده خدا گذاشت و تفاوت هایی رو بهش نشون داد که به این راحتی من و شما متوجه نمیشیم . یعنی ساعت اون طرف اصل نبوده. حالا نمیدونم چی شده بوده که طرف شک کرده بوده به اصل نبودن ساعتش اما خوب نامردها میندازن دیگه.

پ.ن3: راستی ساعت هامون دونه ای 550 شد . میدونین چرا من قیمت میدم؟ چون من خودم فضول اساسی ام در دانستن قیمت!! چون اکثر شما هم خانم هستین میخوام این حس لذت بخش فضولی ( یا کنجکاوی! یا اقتصاد دانی! یا همینجوری بگو دیگه رو! ) در همه تون ارضا کنم. خداییش خیلی خوبم نه ؟!
به ساعتم میخوره با لباس عروس بپوشمش؟!

پ.ن3: هوووورا ! اسکار گرفتیم !
کلا حال میکنم با هر چی که ملت جمیعا حال کنن !

پ.ن4:  دلم برای پ.ن نوشتن تنگ شده بود !!

انگلیسی یاد بده نوشت! : معنی اون جمله انگلیسی در متن به فارسی میشه " مثل آب خوردن" . fake هم یعنی غیراصل. واسه تو نگفتم ها ! بهت برنخوره! تو که انگلیسیت فووووووله ! میدونم!


دعا نوشت : خدا انشالا همه مریض های وبلاگ رو شفا عنایت کنند ! به خصوص همون شخصی که ایهام برشون داشته بود که از عالم غیب بهش الهام میرسه و دیده بود که من تصادف کردم!!  مردم آزار وبلاگی ندیده بودیم که دیدیم!

من فقط ناراحتم که دوستام ناراحت شدند .

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت 02:46 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز به اتفاق مامان و همسری داریم میریم شهر همسری برای یک سری خرید ها که میام بعدا میگم.
تا دوشنبه نیستم .
این چند روز به همه تون خوش بگذره .

دل آب کنی نوشت : آلبوم عکسها رو گرفتم . من که خیلی دوست داشتم! شانس ما رو نیگا که همه از عکسای همسری بیشتر از عکسای من تعریف کردند!! والا دنیا برعکس شده همینه دیگه ! به قول همسری دیشب آلبوم بالش من بود  

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 01:26 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز عصر قرار بود همسری حدودای 5 بیاد دنبالم اول بریم آتلیه عکسا رو ببینیم و ترتیب چینش عکسا تو آلبوم رو بگیم و بعد هم خودم اینطوری فکر کرده بودم که با همسری برم یه رستوران سنتی و همونجا کادوهاش رو بهش بدم .
فکر کنین امروز از ظهر شوق این کار رو داشتم . تا شد ساعت 4و نیم اینا . زنگ زدم همسری و بدترین چیزی که در این مواقع میتونم بشنوم امبیانس محیط کاری همسری هست ! بدین معنی که هنوز سرکار هست.. گفت راه میافته کم کم و یه ساعت دیگه ایشالا میرسه. منم زنگ زدم عکاسی گفتم واسه 6 اینا میایم ( طرف خوشحال شد که یه دفعه اینا قبل از ساعت هشت یا نه شب اومدن ! اما طرف خبر نداشت که زهی خیال باطل !) . دیگه شد 5 و نیم و باز دیدم همسری نیومد . زنگ زدم بهش و وقتی صدای آدم و نه صدای خیابون رو شنیدم، مثل آب سردی بود که بر کله ام میریختند . گفت یه جلسه ،نمیدونم فلان جا ،یهو براش پیش اومده و مجبور شده بره . فقط بهش گفتم باشه خدافظ. ولی اعصابم ریخت بهم که تموم برنامه های من رو داره خراب میکنه. ساعت شد شیش و نیم و مسج دادم حدودا کی میای؟ گفت دو ساعت دیگه .
یعنی کارد میزدی خونم در نمیومد. هر چی رو خودم کار کردم که زهرا بیخیال. پیش میاد دیگه! اوقات تلخی چرا.. تلقین کن به خودت که مهم نیست . کارشه دیگه! شده دیگه ....
ولی یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود که با این حرفا خوب نمیشد.
فقط زنگ زدم آتلیه گفتم ما زودتر از نه نمیتونیم بیایم! آقاهه گفت من که عادت کردم !
دیگه شد هشت و نیم که همسری اومد . هر چی سعی کردم برج زهرمار نباشم و حداقل زحمات خودم رو در تهیه تدارک کادوها برباد ندم نشد که نشد . عنق شده بودم شدید. خداییش وقتی این همه تو فکر یه شب باشی و آخرش اینطوری بشه اعصابت خرد میشه دیگه. همش به خودم میگفتم چیزی که واسه اون مهم نیست تقصیر خودته که واسه تو اینقدر مهمه. تو هم بیخیال ولنتاین میشدی. اما بعد به خودم میگم چرا من بیخیال بشم؟ چرا اون باخیال نمیشه ؟
همسری همش دستام رو میگرفت و گاهی میبوسید و میخواست از دلم در بیاره . اما نمیشد ...
تا یه جایی وایسادیم و رفت اونور خیابون از دستگاه پول بگیره. تا رفت من دلم خواست کاش امشب اینطوری نبود.. کاش مثل دختر پسرای دیگه بودیم.. اصلا دلم برای دوست دختر بودن تنگ شده بود !! دیگه یهو بغضم شکست .. چنان گریه ای کردم تو ماشین که نگو و نپرس . اشکا گوله گوله ! اما تا همسری برگرده دیگه این بغض ترکیده بود و آزاد شده بود و تمام . منم دستمال برداشتم و سر وصورتم رو پاک کردم و نگاه کردم که زیر چشمام ریمل نریخته باشه.
همسری اومد تو ماشین و من با اینکه کمی آروم تر شده بودم اما نمیتونستم شاد باشم و بخندم . خداییش نقش بازی کردن سخته در این مواقع . همسری گفت میخوای همینطوری دلخور باشی؟ منم هیچی نگفتم.
رفتیم آتلیه .. عکسامون حاضر شده بود . یعنی این نیشمان باااااز شد وقتی عکسا رو دیدیم . عکس روی صفحه ی ال سی دی یه چیزه ، همون عکس چاپ که میشه یه چیز دیگه ! یعنی عاشقشون شدم و خوشحال . عکسا رو نگاه کردیم و توی آلبوم ترتیب چینششون رو مرتب کردیم . به اقای عکاس گفتم که شما امروز یه زوج رو از دپرسی نجات دادین ! دیگه همسری براش تعریف کرد که من امروز سر دیر اومدنش ناراحت شده بودم.
حالا قراره فردا آلبوم حاضر بشه و فردا یا پس فردا میرم میگیرمش .
از عکاسی که درومدیم دیگه خوشحال بودم و حداقلش این بود که میتونستم حرف بزنم و غر بزنم سرش. گاهی بدیه من این میشه که از ناراحتیم حتی غر هم نمیتونم بزنم چون از غر زدن بدم میاد. اما کاش مردها میدونستن این غر زدن زن ها چه نعمتیه ! خداییش انجامش در یه زمان هایی بهترین علاج برای اخم و تخم زن هاست .
همسری هم دیگه بوسم کرد و آشتی آشتی.
رفتیم پیتزا ترنج. چه غلغله ای بود . اکثرا همه دختر پسر . بالاخره ولنتاین بود دیگه.قبلش بیرون تو ماشین نشستیم و کادوهاش رو باز کرد . خیلی خوشحال شد و ذوقید . طفلی یه جوری معلوم بود همش معذب بود که اون چیزی نگرفته (بنده خدا 65تومن دیگه پول آلبوم و چسبوندن عکسا و رو شاسی چسبوندن عکس مامانش رو داد). بعد رفتیم داخل و یه پیتزا و همبرگر سفارش دادیم و از مرگ ناشی از گرسنگی نجات یافتیم!
خوب اینم از ولنتاین ما ....

پ.ن1: قرار شد تو خونه اگه پرسیدن کادوی من کو بگم یه چیز مخصوص بود و در برم از زیر جواب دادن!
که همینم شد و مامان ازم پرسید و جواب رو به کل دودره کردم . ( قابل توجه بعدامتاهلان عزیز! هیچ وقت نزارین مامانتون اینا فکر کنن شوهرتون بهتون کم میرسه )

پ.ن2: مامان امروز وقتی میدید در تدارکات این کادوهام بهم گفت متعادل باش! پس فردا که حالش رو دیگه نداشتی ازین کارا بکنی میفهمی. شوهرت یاد این موقع ها میافته و فکر میکنه تو چیزیت شده. به مامان گفتم خودم هم میدونم پس فردایی ممکنه دیگه مثلا الان حالش نباشه. اما به خاطر بعدا الانم که حالش رو دارم انجام ندم ؟! به همسری هم امروز اینو گفتم که من تا حال دارم ازین کارا میکنم میکنم برات. میخوای به خاطر حال نداشتن بعدا الانم نکنم؟! که همسری گفت نه! دوست داره کارامو.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت 12:49 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن ..
برای نگاههای مهربانانه .............
 برای بوسه های آتشین..................
زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را میطلبد
زن که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از هر زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم لبهایش طعم تو را بدهد
تمام هستی مردانه اش را با تمام وجودت دوست خواهی داشت
بی آنکه ذره ای کم بگذاری

دست نوشته های فروغ فرخزاد
پ.ن1: این متن رو دوست خوبم
زهرا در وبلاگش گذاشته بود . خیلی به دلم نشست.... بهتره بگم که بدددجور به دلم نشست ... شاید تا قبل از تاهل "فکر میکردم" که معنی این جملات رو میفهمم اما الان فکر میکنم "واقعا" میفهمم.
شاید 6 ماه دیگه این واقعا فهمیدنم بیشتر هم بشه. وقتی تمام شبهام کنار همسری صبح بشه ...

پ.ن2: فردا ولنتاینه . اولین ولنتاین متاهلانه ی من ... سال پیش برای همسری یه شعر گفتم ، یه شعر ولنتاینی؛ و اون رو با یه عکس خودمون در هم آمیختم و براش ایمیل کردم . خیلی قشنگ شد . امسال براش یه هدیه گرفتم که فکر کنم خوشش میاد !
فردا میزارم براتون .

پ.ن3: همسری امروز بهم میگه من فکر میکردم ولنتاین فقط برای مجردهاست! گفت هیچی برام نگرفته . راستش رو بگم نمیدونم چرا ناراحت نشدم !! حس میکنم این چند وقته خیلی تو خرج افتاده . همین فردا هم میخوایم بریم و ایشالا دیگه عکسارو از آتلیه بگیریم. فکر کنم باز یه پنجاه شصت تومنی اونجا باید پول آلبوم بده . همون بشه هدیه ی من


پ.ن4: میهن بلاگ دوستت ندارم که نمیزاری فقط ادامه مطلب رو رمز بزارم
. اینجوری همش تنبلیم میاد . هر چی میخوام عکس بزارم یا یه حرفای خصوصی حسش نمیاد برم یه پست دیگه درست کنم .

پ.ن5: ولنتاین روز دوستیه . دوستای خوب وبلاگیم .. چه روشن ها چه خاموش ها... همه تون رو دوست دارم و براتون عشق و دوستی زیاد رو آرزومندم ... ولنتاینتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 01:53 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

راستش سختم بود که بخوام همه ی عکسا رو آپ بکنم و توضیحات بزارم. تصمیم گرفتم بزارمشون تو یه پاورپوینت. البته چون قبلا ها کار کرده بودم با پاورپوینت یه کم یادم رفته که چه جوری باید یه چیزاییش رو حذف کنم که خوشگل بشه و اینا. یه کم خام هست کارم . یکم هم تنبلیم اومد دنبال این بگردم که چی کار کنم و چی کجاست ! اما به هر حال درست کردم دیگه! از اینجا دانلودش کنین . امیدوارم خوشتون بیاد. در هرحال هر کدوم از کلمات کلیدی رو سرچ کنین کلی عکس خوشگلتر میتونین تو اینترنت پیدا کنین.

پ.ن1 : کم کم دارم میافتم تو جهیزیه خریدن . راستش برای خودم ذوق دارم . خوب هر کسی یه بودجه ای داره برای خرید جهیزیه. یه چیزایی رو میتونه گرون تر بخره یه چیزایی رو باید متعادل تر خرید بکنه . من که از خدامه بتونم همه چی رو خوب و ارزون تر تهیه کنم ! چرا که نه ! دوست دارم یه وسایلیم رو که خریدم بیام و اینجا بگم از ذوقم . راستش رو هم بگم فکر کنم معمولا وقتی یه چیز تک و شاید گرون بخرم خوشم بیاد و بیشتر ذوق کنم که بگم. اما یکم از جنبه ی دوستان عزیز وحشتناکم!البته اگه بخوام کاری بکنم که میکنم. چون اینجا مال خاطرات منه. ولی خوب.. حوصله ی کل کل کردن با بعضی ها که بخوان بگن داری پز میدی و اینا رو ندارم. خوب توقع ندارین که نمکدون خریدم بیام جار بزنم که ؟! وقتی یه چیز شیک بخرم دوست دارم بیام بگم. البته فکر کنم بهتره کلا اینا رو رمز دار بزارم. فقط مشکلم اینه که میهن بلاگ نمیزاره ادامه مطلب رو رمز دار کنم و واسه هر عکس یا جمله ی رمزدار باید یه پست حروم کنم . شاید حوصله ام نیاد... نمیدونم !

پ.ن2: راستش بزارین بگم من تا الان چقددددددددر
جهیزیه خریدم! یه تابلو ، یه گلدون، دو تا وارمر، دو تا جاچنگال و کارد، سه تا تشک و چهارتا بالش!
البته تابلوش یه تابلوی تقریبا تک هست.ازین نقش برجسته های طلایی که طرحش یه مهمونی سلطنتی هست تو مایه قرن چندم انگلیسیها که دامن زنهاشون پف پفیه ! که وقتی دیدمش فهمیدم باید این رو بخرم. قیمتش به خودش اصلا نمیاد. یعنی هرکی نگاه کنه و قبلا ازینا ندیده باشه راحت فکر کنم میگه 500 تومنی هست که البته واقعیتش شد 288 تومن ! اون گلدون هم باز یه چیز تکه. مارک villery and boch که تو حراجی از قیمت 480 تومن رسید به 380 تومن. یه گلدون که روش گلهایی از آب طلا کار شده و رنگ آبی هم توش داره.من که خیلی دوستش داشتم.(گشتم عکسش رو توسایتش پیدا کنم نشد).اون دو تا وارمرهام هم باز آبیه. دونه ای 62 بود که باز از همونجا خریدیم دونه ای فکر کنم سی یا چهل و خرده ای. یادم نمیاد! اما یه رنگ آبی ای داره که آخر آرامشه. بعد هم واقعا نوع و شفافیت کریستالش متفاوته. به هرحال میگن هر چی پول بدی آش میخوری دیگه. من کلا اهل خونه رو شلوغ پلوغ کردن نیستم . دوست دارم چند تا جنس تو خونه ام باشه اما هر کدوم رو که نگاه میکنم کیف کنم از دیدنش.دیروز هم با مامان رفتیم اکسیر میدون ونک که حراج کرده. خداییش چرت و پرت هم زیاد داشت ها ! دیگه هر گرون بودنی هم منطقی نیست که. چشم دارم میبینم مسخره است . ولی مبل و تختخواب و آباژورهاش واقعا قشنگ بود که البته به بودجه ی ما نمیخورد که یه دست مبل بخریم 24 میلیون!! البته من خودم هم کلا مبل استیل دوست ندارم. دوست دارم خونه ام اسپورت باشه . کلا هم فکر نمیکنم برای مبل و تخت و اینا بیشتر از 6-7 میلیون کلا بتونم بزارم. مردم هم بیشتر تا اونجاییکه من میدیدم خرده ریزه میخریدند. شمع و وارمر و این چیزا. ولی یه چیزایی داشت که ممکنه فقط اگه مجانی بدن من بخرم ! تازه ممکنههههه! موندم بقیه چه جوری اینا رو میخرن. البته اگه همه ی سلایق یکی بود که همه جنس ها باد میکرد تو مغازه ها.خلاصه ازونجا فقط چهار شاخه گل آبی رنگ خریدم که به گلدونم بیاد شاخه ای فکر کنم از 20 تومن شده بود 14 تومن اینا . ولی قشنگ شد. البته یه گلدون کریستال آبی هم داشت که به ست آبی مون میخورد و خیلی ناز بود اونم 100 تومن بود که نخریدیم چون تخفیف نداشت. ولی فکر کنم بعدا بخریم !

بعدا نوشت : جهیزیه رو ولش... نظرتون درباره عکسا چی شد؟

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن 1390 ساعت 12:15 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

یه وقتایی همسری رو نگاه میکنم و هیچی به مخم نمیاد بهش بگم. حتی دوستت دارم و اینها هم به نظرم تکراریه. حس میکنم هیچی بینمون نمونده واسه گفتن. یه جور خلا . نه بینمون خرابه نه هیچی. فقط دو تایی در یک حالت خلا خاص به سر میبریم!
این موقع ها چند تا فکر میکنم:

خیلی عادی شدیم واسه هم !
دیگه وقتشه از هم جدا بشیم !
خداروشکر حداقل بد نیستیم با هم !
بیخیال بابا! همه همین جوری میشن!
آخ جون یه سوژه واسه وبلاگ جور شد !!!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 10:03 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

امروز تا ساعت 2 بعدازظهر خوابیدم !
هیچی مثل خواب توی تختخواب خودت کیف نمیده . اونم واسه دوازده ساعت !

چهارشنبه که عروسی نرفتیم . من هم داشتم وسایل سفر رو آماده میکردم . نه و نیم بود که همسری و دوستش اومدن دنبالمون و رفتیم سر قرار . بچه های دیگه هم کم کم ملحق شدن . اول قرار بود هفده نفر باشیم . البته همسری میگفت حدود یه مینی بوس دیگه بعد از رد شدن اسم ها برای بیمه باز ثبت نام کردند که بهشون گفته دیگه دیر شده. ازون هفده نفر هم 4 نفری نیومدند و سیزده تا شدیم .
چند نفرشون رو از برنامه های قبلی میشناختم ولی بقیه برام جدید بودند.. توی گروه دختری بود که بسیار زیبا میرقصید و تمام طول مدت از اول تا آخر وسط مینی بوس بود! پسری بود که کارش موسیقی و خوانندگی بود و برای خودش یه ضبط صوت زنده ! بچه های دیگه هم هر کدوم نمک خاص خودشون رو داشتند .

ساعت 6 صبح رسیدیم شهرستان بهشهر. رفتیم تو یه قهوه خونه ای و نیمرو و املت خوردیم . راهنمای برنامه که از افراد بنام اونجا در عرصه حفظ تالاب و نگهداری از اون بود هم اومد همراه ما . یه مرد 32 ساله که شب هم خونه ی اون موندیم . روز اولمون با وجود اون آدم خیلی خوب بود . با اینکه راهنما بودن و دادن خونه اش به عنوان مکان سکنی برای گروه یه راه امرار معاش هم براش محسوب میشد،اما اونقدر ازین کار لذت میبرد و اینقدر خودش انرژی بود برای گروه و کودک درونش به شدت زنده ،که وقتی عکس دختردوازده ساله اش رو روی دیوارخونه اش دیدم باورم نشد که دختری به این سن داره! جزییات سفر که خیلی زیاده. شاید بهتر باشه که عکس بگذارم و همراه با عکسا توضیح بدم . اما عکسها دست همسری هست و بعد که ازش گرفتم میزارم، یعنی ایشالا پست بعد.

به طور کلی میتونم بگم که روز اول به جنگل عباس آباد رفتیم . دریاچه ای زیبا که تفریحگاه شاه عباس بود . پوشیده از مه و برف و سرررد . دیدن عکس هیچ وقت نمیتونه حس بودن واقعی در چنین مناطقی رو بیان بکنه . بعد از گردش در این منطقه به سمت تالاب میانکاله رفتیم . مانند این تالاب شاید سه تا دیگه در کل دنیا وجود داشته باشه. جایی که محلی است برای مهاجرت انواع پرنده ها . راهنما خودش دوربین مخصوص پرنده نگاری داشت و فلامینگو، قو ، عقاب دریایی سفید چند نوع از پرنده هایی بودند که مشاهده کردیم. حالا بگذریم از خود تالاب که چقدر زیبا بود و چند تا اسب وحشی هم اونجا دیدیم. بعد از تالاب یک ساعتی پیاده روی کردیم تا برسیم به دریای خزر. باید بگم که در این سفر همه ی گروه چکمه های پلاستیکی پامون بود . از همین چکمه های ساق بلندی که برای کار کشاورزی و اینا استفاده میشه . که جز اون چکمه با هر نوع کفش دیگه ای پدر همه مون درمیومد! چون همه  جا پوشیده از گل بود و مثلا برای رسیدن به دریا کلا از میون نی زار و گودال های آبی که گاها تا زیر زانو عمقشون بود باید گذر میکردیم.

لب دریا هم کمی شیطونی و استراحت کردیم و بعد به سمت منزل راهنما رفتیم . دیگه همه تقریبا غش بودیم !

جمعه به سمت چشمه های باداب سورت رفتیم . این چشمه ها در منطقه ی اوروست قرار دارند که در راه رسیدن به اونها از مناظر برفی خیلییییییی زیبایی عبور کردیم. هر جا هم وایمیستادیم برف بازی یه پای ثابت شیطونی بچه ها بود ! برای رسیدن به چشمه ها حدودا نیم ساعتی از یه کوه برفی بالا رفتیم . این چشمه ها هم تازه سه چهارسال هست کشف شدند . که باز ازین نوع شاید سه تا دیگه در کل دنیا باشه .
دیدن اون چشمه ها در اون ارتفاع با محیطی پوشیده از برف واقعا لذتبخش بود . بعد از دیدن چشمه ها هم برگشتیم و ناهار خوردیم و به سمت تهران حرکت کردیم.

این یه خلاصه ی خیلی کلی از سفرمون بود . جزییات سفر که فراوونه. از اون چیزهایی که در جنگل عباس آباد دیدیم . گیاه ها و حیوانات . تالاب که خودش یه حال دیگه ای بود . کلا باگروه سفر کردن خیلی کیف داره. هر کدوم از بچه ها برای خودشون یه نمک خاصی هستند و حرفاشون و شیطونیهاشون طعم خاص مسافرته. اینکه صبحونه و ناهار و شام رو دور هم بخوریم و هر کی هر چی داره بزاره وسط و دیگه من و تو ای وجود نداشته باشه .

ساعت ده شب رسیدیم خونه. یکم از سفر تعریف کردیم و عکس نشون دادیم و شامی خوردیم. شام گررررررررم! وای که چه مزه ای داره بعد از دو روز غذای سرد خوردن.
شب که ولو شدم تا الان !

پ.ن: قبل از همسری، با افراد دیگه ای هم آشنا شده بودم . بعد از یه مدتی فهمیدم که جنس آدم های اهل سفر و اهل کوه و سفرهای جمعی با بقیه از یه لحاظ هایی متفاوته . جنسشون با جنس من خیلی بیشتر جور بود . یه نوع خاکی بودن خاصی در این نوع آدمها وجود داره . یه جور ساده گرفتن . یه جور بی خیال بودن. چون کلا سفر این رو ایجاب میکنه که رها باشی . آدم گیر نمیتونه خوش سفر باشه .نمی خوام بگم این آدم ها بهتر از بقیه هستند . بیشتر برای مجردها میگم این رو که جنس آدم خودشون رو بشناسن.

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390 ساعت 04:17 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

پنج شنبه و جمعه به همراه همسری و گروه طبیعت گردی به سفر میرویم.. به طور خلاصه میگم میانکاله، اما جاهای دیگه ی دور و برش رو هم میریم . سرپرست این برنامه خود همسری هست .
چهارشنبه شب ساعت ده و نیم ، یازده راه میافتیم و جمعه شب هم ایشالا تهران هستیم.

به خواهرم هم گفتیم همراهمون بیاد . ازونجاییکه اونجا به کیسه خواب نیاز داریم و خواهرم کیسه خواب نداشت امروز با هم رفتیم به محل مورد علاقه ی من ... یعنی بورس لوازم کوهنوردی .. میدان منیریه

من عاشق حد واصل بین خیابان امام خمینی و میدون منیریه هستم ! چون همه ی مغازه هاش پره از لوازم و تجهیزات مختلف کوهنوردی . البته چیزای دیگه هم دارن اما خوب من چشمم فقط اینا رو میبینه.

کلا لوازم مورد نیاز برای کوهنوردی و طبیعت گردی رو نمیشه یکباره تهیه کرد . چون یهو خداد تومن پیاده میشین.
مزه اش به اینه که یک دفعه برین کوله اش رو بگیرین..یک دفعه کفش.. یه دفعه لباس.. یه دفعه ظروف.. البته هر کدوم این تجهیزات خودشون کلی جینگیل وینگیل اضافی هم دارند که وقتی آدم میبینه دلش میخواد بدجووووور!

خلاصه که کلی مغازه ها رو گشتیم و بالاخره بعد از پرس و جوی بسیار یه کیسه خوابی که مناسب این برنامه و برنامه های سبک دیگه باشه براش پیدا کردیم . از جنس پر بود به قیمت 110 تومن . البته کیسه خواب های ایرانی هم زیاد بود که با 60 تومن میشد یه کیسه ی خوب خرید، ولی در وسایل کوهنوردی اولین حرف رو سبکی و کم جا بودن اجناس میزنه. بااینکه این برنامه ی ما کوهنوردی نیست ولی خوب آدم فکر بعدا رو هم میکنه دیگه. کیسه ی پَر ،وزن کمتری به نسبت کیسه الیاف داره . مثلا همین کیسه 800 گرمه اما با همین خصوصیات از نوع الیافش وزنش یک و دویست میشه و کمی حجیمتر که همین 400 گرم خودش کلی هست.
البته تا وقتی که صحبت از بالارفتن از کوه و حمل این وسایل در مسیر طولانی نباشه، واسه ی سفر رفتن و این ور اونور رفتن همون کیسه خواب ها هم گزینه های بسیار مناسبی هستند . حتی من دوست دارم یکی بگیرم و خونه موقع خواب استفاده بکنم !! چون خونه ی ما زمستون ها خیلی سرد میشه و با رادیاتور جواب سرماش رو نمیشه داد و فقط با شومینه میشه گرمش کرد، البته اونم فقط پذیرایی گرم میشه و اتاق ها هنوز هم سرده .
( همین الان خواهرم رفته تو کیسه خوابش و خوابیده !! )

من هم یه کلاه و یه کاورکوله و یه صورت پوش(برای جلوگیری ازینکه سرمای باد صورت رو اذیت نکنه) برای خودم گرفتم. کلاهه رو خیلی خوشم اومد . کلاه قبلا خریده بودم ولی بدیش این بودکه وقتی ازین کلیپس گنده ها میزارم دیگه اندازه سرم نمیشه. این یکی بافتنیه و طرح قشنگی داره و روی گوشهارو هم خوب میپوشونه.

برگشتنی هم رفتیم و کلی خرت و پرت و خوراکی برای سفر گرفتیم . یعنی ما سه و نیم زدیم بیرون و هشت و نیم برگشتیم! 5 ساعت خیلیه ها .. رفتنی رو رفتیم ونک و با بی آر تی رفتیم تا منیریه اما برگشتنی رو با مترو .

پ.ن1: اردیبهشت امسال به مناسب روز زن ،همسری من رو به طور سورپرایز برد منیریه و برام کوله و کفش خرید.کفش کوهم رو چندین سال بود که داشتم و دیگه عمر خودش رو کرده بود.کوله هم همیشه متفرقه یه چیزی برمیداشتم میبردم . اولش به من گفت که خودش منیریه کار داره و میخواد چیزی بخره . اما بعدش یهو منو برد تو مغازه و گفت کوله انتخاب کن. کوله های اونجا مارکدار بود و من یه جوریم بود که یهو بخوام همچین خرجی ایشون برام بکنه. اون موقع هنوز نامزد نکرده بودیم . چندماه بعد از خواستگاری بود و دو سه ماه قبل بله برون. اما دیدم که انگار جدی هست و خلاصه یه کوله ی آبی قشنگ زنونه (میگم زنونه چون این مارک مدلهایی مخصوص با توجه به فرم بدنی خانمها براشون میسازه) (تقریبا این شکلیه) و یک جفت کفش برام گرفت . البته هردو رو از یه مغازه گرفتیم همراه با یک قاشق چنگال کوه! وقتی اومدم خونه دیدم که قاشق و چنگال رو یادمون رفته بیاریم. امروز بعد از چند ماه رفتیم اون مغازه (سر راهمون بود) و من به صاحب مغازه جریان رو گفتم و ایشون هم با اینکه یادش نمیومد من رو اما خیلی راحت قبول کرد حرفم رو. خداییش به سر و شکل ما نمیومد که واسه 5هزارتومن!بخوایم دروغ بگیم!

پ.ن2: فرداشب عروسی دعوتیم . ولی نمیدونم چرا هیشکی تو فاز رفتنش نیست. من که میگم پاشیم بریم و من کوله اینا رو از قبل آماده میکنم و همسری همونجا بیاد دنبالمون. حالا فامیل درجه یک نیستیم که من بخوام موهام رو شینیون کنم و آرایش اونچنانی. یه لباس عوض کردنه دیگه ... ولی کو گوش شنوا! اگه بتونم اینارو راضی کنم خیلی خوب میشه که بعید میدونم.

پ.ن3: امشب خود همسری زنگ زد بهم و بعد از حال و احوالپرسی و شرح وقایع ،پرسید که جریان مکه چی شد . گفتم که ثبت نام مکه واسه ما به عنوان زوج جوان، حدودا شاید از بهمن سال دیگه تازه شروع بشه و معلوم هم نیست کی وقت بدن .
همسری گفت "عیبی نداره که . ما جوونیم میتونیم بعدا هم بریم . اما مامانت اینا که چند سال دیگه سختشون میشه" . بچه ها.. یعنی وقتی دیدم که عین همین جمله ای که من براتون نوشته بودم و مونده بودم که به همسری بگم یا نه رو حالا خودش داره بهم میگه، بال درآوردم . بهش گفتم مامانت اینا ناراحت نمیشن ما باهاشون نریم؟ گفت نه .
یعنی اگه اون زمان همسری دم دستم بود دوست داشتم صد تا بوسش بکنم .نه از بابت مامانم اینا که هنوز هم نمیدونم آخرسر چی میشه این جریانشون،بلکه واسه خودش. خوشحالم که دلش بزرگه .همین که همسری رو بهتر شناختم کلی خداروشاکرم . ممنونم عزیزم.



نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 02:21 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

همسری چند روزی شهر خودشون بود .
تا امروز که برگشت ...
بهم گفت بعد از ناهار میاد دنبالم .برای همین وقتی اومد سرکار ناهار خورده بود،اما من اینقدر هول بودم و دلتنگ که یادم رفته بود قرار ناهار نداشتیم .. بیشتر جلوی آینه بودم!!! حالا فکر نکنین خیلی آرایش کردم ها .. نه! اما خوب ذوق داشتم دیگه!
وقتی همسری رو دیدم تازه یادم افتاد من ناهار نخوردم . اون هم گفت که خونه اش غذا داریم و خاله اش کوفته درست کرده و بقیه اش رو هم گذاشته تو فریزر .
جاتون خالی چه کوفته ای هم بود ! یعنی هنوزم مزه اش زیر زبونه . ادویه اش خیلی به جا و خیلی خوش طعم .

شب قبل از اینکه منو برسونه خونه مون، زنگ زدیم آتلیه که بریم عکسارو ببینیم و نظر بدیم خوب شدن یا نه.
کلا اعتراف کنم که ما داریم از این آتلیه سواستفاده میکنیم !! چون این پدر دختر یه جورین که تا ساعت ده شب هم بگیم میمونند تو آتلیه!
ما هم همیشه تازه 8اینا لطف میکنیم خبر میدیم که میخوایم بریم اونجا. یادمه برای عکسای نامزدی هشت و نیم ، نه تازه رسیدیم آتلیه ! وسطاش ساعت دیگه 10 شده بود که مامانِ خانواده زنگ زده بود آتلیه که چرا پدر دختر نمیان خونه!! شب لازانیا داشتن طفلیا !
دیگه ما تا یازده یادمه نگهشون داشته بودیم و پدره میگفت دیگه خانمم رامون نمیده خونه ! امشب هم کارمون یک ساعت و نیمی اونجا طول کشید و وقتی داشتیم میرفتیم پدره گفت خوش به حالتون! ما که شب باید همینجا بمونیم دیگه! البته شوخی میکردها ... کلا آدمای خوش مشربی هستند .
 
عکسامون خیلیییییییییی قشنگ شده . اون دو باری که رفتیم برای دیدن و انتخاب عکس ها دخترش نبود. این بار دخترش هم بود (چون کار فوتوشاپ رو اون انجام میده) و من رو برای اولین بار بعد از عکس انداختن میدید. یه نگاهی انداخت به من و گفت: همینجوری هم خوشگلی! قندی در دلمان آب کردیم !!
(کلا من ترجیح میدم یکی اول قیافه ی معمولی من رو دیده باشه و بگه خوشگلی! بعد عکسام رو ببینه و بگه چقدر خوشگلتر شدی! تا اینکه اول آرایش کرده ام رو ببینه و بگه چقدر خوشگی! ولی بعد قیافه ی معمولیم رو ببینه و از بالای عینک یه نگاهی بکنه و بگه فرق کردیهاا !
 ش. سیاست در همه حال خوشگل ماندن در اذهان عمومی
. خداییش ما زن ها چقدر دغدغه ی "خوشگل بودن یا نبودن، مسئله این است "داریم ها! )

کلا قبلا اصلا دوست نداشتم بک گراندهای فوتوشاپی پشت سر عکسامون بزارن. چون مثل قرمه سبزی جا نیفتاده بود اکثر کارهای آتلیه ها ! یعنی حس میکردی آب و دون جدا از همن و بک گراند جا نیفتاده تو عکس.
این آتلیه کارهای فوتوشاپ و بک گراندگذاریش خیلی قویه . البته قیمتش هم گرون تره از جاهای دیگه اما خداییش میارزه. یعنی عکسی که جاهای دیگه دونه ای 20 میگیرند اینها 25 میگیرند. همسری سر قیمت کل هم باهاشون چک و چونه نزد چون به قول خودش کارشون خیلی تمیز بود و آدم واقعا فرق رو احساس میکرد . البته من یه عکس رو اشانتیون گرفتم آخر سر!

قراره عکسها رو چاپ بکنن و چون خودشون قراره تو آلبوم بچسبونن فقط یه بار دیگه برم و ترتیب چیدن عکسها رو بگیم بهشون.
البته باید قبلش خودم یه سرچی کنم ببینم میصرفه خودمون آلبوم رو بگیریم و بچسبونیم یا نه! چون با همه ی کار خوبشون یکمی پولکی هستند و مثلا میگه واسه چسبوندن هر عکس هزار تومن میگیریم .21 عکس رو خودتون حساب کنین چند میشه دیگه! ( میگه چسبوندنش لم میخواد !
)
راستش دوست دارم چندتا از عکسا رو بعدا بزارم براتون . تا ببینم از لحاظ امنیتی چه شود .

پ.ن : با همسری امروز بحث حج رو کردیم . اولا که مامان بابا جای ما نمیتونن برن. چون من اولویتم شده چهارصد و خرده ای و به تَبَع همسری هست که میتونم سال دیگه زودتر برم مکه. وگرنه که همسری خودش فقط یه نفر محسوب میشه اگرهم بخواد جاشو بده به کسی.
ولی خوب یه فکر دیگه به ذهنمون رسیده . اینکه عروس و داماد ها تا یک سال بعد عقدشون میتونن بدون نوبت َبرن مکه. اگه ما ازین فرصتمون استفاده کنیم ، اون وقت میتونیم جای همسری و بعدا خودم رو بدیم مامان بابا(چون مامان اون وقت تابع بابام میشه دیگه پس مثل من زودتر میتونه با بابا بره) البته اینها همش فکر منه و نمیدونم میشه یا نه.. باید برم یه پرس و جویی بکنم. فعلا که در حد حرفه . باید ببینم اصلا مامان بابای همسری راضی میشن که ما باهاشون نریم ؟ یهو نیفتن تو رودربایستی...

کلا اگه دو تا جا بود که کسی هم نخواست یه خبری بده به من .

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 12:33 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

یک سال هایی اعتقاداتم خیلی سفت و قرص تر از الان بود . شب های احیا رو یادم نمیره که همیشه تنهایی هر سه شبش رو میرفتم مسجد .

یادمه یه دعام تو اون زمان ها مکه رفتن مامان بابام بود . بابام یه بار مکه رفتن اما مامانم نه. خیلی دوست داره . منم همش دعا میکردم براشون. هر سال که میشد سال بعد باز گریه میکردم که خدایا چرا نشد .چرا برآورده نشد ؟......

امسال مامان بابا ثبت نام کردند . شدند اولویت 597... یعنی سه تا مونده تا 600! یعنی آخرش .. یعنی ده سال دیگه . مامان میخواد بره ودیعه ش رو پس بگیره.
یعنی باز هم نشد ... یعنی دیگه احتمالا مامان من هیچ وقت مکه نمیره . کاری ندارم به اینکه خیلی ها میگن مکه؟ این همه جا! بره اونجا چرا ؟ بااین عرب های مسخره ! و ...
کاری به این ها ندارم . به این فقط کار دارم که این یک آرزو بود برای مامانم. که مثل صدها آرزوی دیگه اش انگار نمیخواد برآورده بشه.

الان رفته بودم وبلاگ یکی از بچه ها. این یکی دیگه هم سن های منه . با شوهرش اسم نوشته بودند و شدن اولویت 579 ..اونهام یعنی ده سال دیگه . کلی بنده خدا گریه کرده . باز من میگم این جوونه. ده سال دیگه اش هم هنوز جون رفتن داره . اما مامان من چی ...

حالا اوضاع من چی شد این وسط...
خانواده ی همسری سری قبل ثبت نامی عمره، ثبت نام کرده بودند خودشون رو. بعد از عقد ،یعنی امسال ،رفتند و من رو هم ثبت نام کردند که من چون تازه ازدواج کردم میافتم با خود اونا، یعنی با شوهرم.
اونها اولویتشون دویست و خرده ای هست یعنی سال دیگه میتونن برن.

گریه ام گرفته ... من برم مکه ، اونم با شوهرم ... اونوقت مامانم........
ای کاش میشد به همسری میگفتم ما نریم . ماجامون رو بدیم به مامان بابای من . اما خیلی خواسته ی زیادیه . اینکه قبول بکنه این مکه ی همراه خانواده اش و همراه من این هم تو این سن رو ول بکنه و نره . اما کاش میشد ... میدونم مامانم عمرا قبول نمیکرد . اما شاید میشد راضیش کنم .
خدایا ... کاش میشد مامان بابا میرفتن جای ما . کاش میشد ...

دلم بس سنگینه ... حتی نمیتونم فکرش رو هم بکنم که یه روز جلوی خونه ی خدا وایسم و بعد مامانم هرگز جای من نبوده باشه ... همین الانش گریه دارم میکنم وای به اون موقع.

پ.ن1: کلی از دست خودم ناراحتم. فکر میکنم شاید این اتفاق به گناه های من ربط داشته باشه. شاید فرزند صالحی نبودم و بدیش سر مامانم اینا دراومده باشه . واقعا میشد یه شماره ی دیگه میافتادند غیر از 597! نمیشد؟ نمیشد تو چهارصد ها .. تو سیصد ها در میومدند ؟ نمیشد برق شادی رو تو چشمای مامان میدیدم؟ خدایا ببخش.. فقط میتونم بگم ببخش.. چه غلطی میتونم بکنم به غیر از اینکه امیدوار باشم به بخششت ..

پ.ن2: پست قبل برام مهمه. هنوز هم دوست دارم اگه کسی جواب نداده جواب بده لطفا .

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 01:38 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

یه سوال دارم از خانم های متاهل ( مردهای متاهل هم میتونن جواب بدن )

با بی تفاوتی های شوهرتون چه جوری برخورد میکنین ؟ یا بهتر بگم با احساس بی تفاوتی ...

زمان هایی که میبینین و حس میکنین مثل قبل نیست ... توجهش کم شده ... کارای کوچیکی که قبلا میکرد و دلتون خوش بود بهش رو دیگه انجام نمیده ...

میتونین روحیه تون رو مثل قبل نگه دارین ؟

چند بار بهش میگین این مسئله رو ؟ باز تکرار کرد چی .......

چقدر میتونین به خودتون القا کنین اون مرده مدلش همینه ، من زنم مدلم اینجوریه .. اینا تفاوته ... عیب نداره ! واقعا این حرفای تلقینی خیلی به کارتون میاد ؟

کلا وقتی اینطوری میشه نمیرین تو لاک خودتون ؟ میتونین روحیه تون رو بالا نگه دارین ؟ روش های بالا نگه داشتن روحیه ؟

 بعضی وقتا حس نمیکنین چرا این مردها نمیفهمن؟ دلتون نمیخواد شوهرتون رو اون وقتا خفه کنین !؟

                                  


شماهام اینطوری این که در این زمان ها با یه توجه کوچیک باز اخلاق گندتون به روحیه ای کاملا شاد تبدیل میشه ؟ به نظرتون ما زن ها مشکل داریم ؟ یا مشکل از مردهاست ؟

اگه بخوایم بگیم مشکل از دوطرفه به یه نسبته یا یکی بیشتر تقصیر داره ؟ زن ها تا چقدر باید شوهرشون رو درک کنن ؟ چرا این انتظار رو از مردها نداشته باشیم که زن ها رو بیشتر درک کنند ؟

خلاصه که این بحث رو راه انداختم یکم خالی بشیم ... غر بزنیم ... حرف بزنیم .

پ.ن1: زنگ زدن که عکسای آتلیه مون حاضره ! مسلما تا الان فهمیدین که از دل خوشی نبوده که این بحث رو گذاشتم !! اما باز فکر اینکه فردا میرم عکسامون رو میبینم دلم رو خوش کرده ...

پ.ن2: مجردهای جمعمون بیشترن . اگر اونا هم تجربه ای دارند بگن .

پ.ن3 : اینم یه دلخوشیه دیگه ... کامنتی از یک دوست عزیز دیگر ( بحث اصلی رو یادتون نره .. این رو فقط نوشتم که یادتون بندازم اینقدر تو این محیط مجازی خودخوری نکنین که مثبت به نظر بیاین !) :

سلام به همه

میخوام به همه یاد آوری کنم که وبلاگ هر کس متعلق به خودشه

خوب بودن یا بد بودن رفتاراش بخودش مربوطه
چون ممکنه تشخیص ما غلط باشه
باید حرفا رو بر اساس تشخیص نویسنده ش بخونیم
کدوم ما همچین ظرفیتی داره؟
چرا یه کاری میکنیم که تا یه نفر یه چیزی مینویسه فوری میام انتقاد میکنیم؟
چرا نمیگیم شاید مشکل از خودمونه؟

زهرا یه وبلاگ نویسه و برای دلش مینویسه نه برای خوشامد من و شما

یا باید مودبانه کمک کنیم که همه حرفای دلشون رو بنویسن و عادت نکنن به نگفتن
یا اون ضربدر کوچولو رو اون بالا... همه میبینین؟ اگه با یه وبلاگ مشکلی داریم اون ضربدر رو بزنیم و خودمون و صاحب وبلاگو خلاص کنیم
دیگه نیاییم براش بیانیه و حکم دادگاه صادر نکنیم

خودمون خیلی درستیم ؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 03:05 ب.ظ توسط زهرا نظرات |


کاش با پر حرفی چشمانت در این سکوت شب سرم را میخوردی ... حیف که نیستی ... از سکوت زیاد سرم رفت !


دقیقا همین حس رو دارم که نوشتم . دوست دارم گوشهام رو بگیرم از سکوت و بگم ساکت شو سکوت ... ساکت شو ... سرم رفت


نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390 ساعت 01:28 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

با همسری تلفنی صحبت کردم و گفت داره میخوابه . بعد از قطع کردن بهم مسج داده :

طرف ما همه چی آرومه. گلتون و دسته گل روی سرویس قشنگ بود . بوووووس

هنگ کردم . دوباره میخونم ... نمیفهمم معنی این مسج اونم یهو نصفه شبی یعنی چی! گل ؟! دسته گل ؟! کِی؟ کجا؟ همش داشتم دنبال ربطش میگشتم و متوجه نمیشدم ...

تا اینکه مسج بعدی همسری اومد :
 
این مسجت الان اومد . یادش بخیر زهرا . خوب بود

تازه فهمیدم چی شده ... اون مسج بالایی مال روز "بله برون" ما بود ! باورتون میشه ؟؟ یعنی اواخر مرداد ماه .. روزی که برام یه نیم ست نشون آورده بودن و یه دسته گل قشنگ هم روش بود که من به عنوان دسته گل عروس توی دستم برای عکس ها ازش استفاده میکردم . بعد از رفتنشون این مسج رو به همسری داده بودم.

این مخابرات ایران قاطه! بعد از بیش از 5 ماه که ازین قضیه گذشته این مسج الان دوباره اومده برای همسری !

با همه ی این احوالات دستت درد نکنه مخابرات ! بعضی خرابکاریهات خوبه ! اگه به من بود دوست داشتم ازین کارا بیشتر بکنی. بهانه ای شد برای اینکه برم و عکسای اون روز رو نگاه کنم. اون روزا یه دو سه ماهی فکر کنم ننوشتم تو وبلاگ. الان دلم میسوزه .. چون یه سری خاطراتم جا مونده .

 یادش بخیر... همسری راست میگه. خوب بود ...




ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 01:37 ق.ظ توسط زهرا نظرات |

تا حالا فکر کردین چرا خیلی از آدما وبلاگ دارن ؟
یه دلیلش اینه که اینجا جاییه برای حرف زدن بی آنکه کسی باشه از دنیای واقعی که بتونه تورو مواخذه کنه بابت حرفات و رفتارت . تورو قضاوت کنه و پدرت رو دربیاره با نیش و کنایه و طعنه ها و نگاههاش تو دنیای دور و برت .
بتونه هر چی تو دلشه بیان بکنه .

البته در طول این دو سال وبلاگ نویسیم اینو هم فهمیدم که حتی اینجا هم خیلی ها با همین هدف شروع میکنند نوشتنشون رو، اما بعد از مدتی باز هم از دوستان وبلاگیشون خجالت میکشن و باز یه مرزی میزارن برای حرفاشون و یه روزی میرسه که حتی اینجا هم نمیتونن از اونچه توی دلشون میگذره بنویسن . چون از یه عده رودربایستی دارند!

تو دنیای واقعی من سه چهار نفر هستند که اینجا رو میشناسن . بارها شده بوده که به خاطر همونا یه چیزایی رو نخواستم بنویسم. اما کم کم اونارو برای خودم حلشون کردم . شاید دوستای قدیمی ترم متوجه شده باشن که نوشته هام شاید هر بار بی ریا تر از دفعه قبل میشه.
تا این یکی دو پست اخیر که صحبت از علاقه ای ( از هر نوع! و هر درجه!) به شخص دیگه ای به غیر از همسر شد .

ببینین .. نه من خدای روابط عمومی و عاری از هر گونه خطا هستم و نه شماها . که اگه اینجوری بود زندگی دیگه مزه نداشت که. قشنگی زندگی به اینه که من الان که یه سال پیشم رو نگاه میکنم میبینم اوووووووووه ! چقدر طرز فکرام عوض شده و خوشم میاد از پختگی که در طول این مدت به دست آوردم . اما این عوض شدنم فقط تو یه سری مسایل اتفاق افتاده نه اینکه همه چیم پتانسیل تغییر رو داشته باشه.

یه سری پختگی هایی به سن نیست . به تجربه کردن یه موضوعاتیه . تجربه ی یه زن بیست ساله که ازدواج کرده ممکنه در این زمینه به مراتب از تجربه ی یک دختر سی ساله بیشتر باشه ، البته موضوعی که اینجا وجود داره اینه که اون دختر سی ساله بنا بر مثال " نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم " ده سال از نظر شنیداری و دیداری تجارب بیشتری ممکنه در یک زمینه هایی داشته باشه و حتی بتونه اون دختر بیست ساله راهنمایی هم بکنه. یه جور تناقض یا تکامل !

اما به هر حال... راستش باز کردن این موضوعات به این آسونی نیست. اگه بود که اینهمه محقق و روانشناس و مشاور بیکار میموندند که ! این همه سال گذشته و هر روز هم خیلی مسایل داره تکرار میشه و یا یهو یه موضوع جدید راه باز میکنه . اگه قرار بود برای همه چیز یه نسخه ی تابلو بشه پیچید که الان دیگه همه زن و شوهر ها باید در صلح و صفا و عشق وافر زندگی میکردند ؟

من با عقل الانم و تجربه ی الانم چنین فکری دارم که :
هر آدمی برای خودش خصوصیات اخلاقی خاص داره . آدمای مختلف توی یه مسئله ی واحد هر کدوم یه جور خاص عمل میکنن که همه اش هم ممکنه به یه نتیجه برسه اما با دردسر کمتر و بیشتر . هر آدمی باید از خودش به شناخت دست پیدا بکنه . بفهمه مدلش چیه . بفهمه مشکلاتش چیه . سر چی کم میاره سر چی مقاومه . حالا تو هر سنی که رسیده ! بعد شروع میکنه به زندگی کردن . تو زندگیش یه جاهای شکست میخوره یه جاهایی موفق میشه که بازم میره رو تجربه و شناختش از خودش.
حالا یه جاهایی هست که تجربیات افراد مختلفه، اون هم یه دلیل گنده اش به خاطر تفاوت ذات خود آدم هاست . بعد میخوایم زوری روشمون رو دیکته کنیم به دیگران. من همیشه دوست دارم حرفام و تجربیاتم رو بیان بکنم . وقتی حس کنم کسی داره اشتباه میکنه بهش بگم . راهکاری اگه بلدم ارائه بدم . حتی دوست دارم این حرفا رو از دیگران بشنوم در مورد مسایل خودم . اما فقط در همین حد . یعنی حرفام رو بگم برای اونایی که جنسشون از جنس منه و حرفام به دردشون میخوره. حرفای دیگران رو هم بشنوم و بعد دو دوتا چهار تا بکنم و ببینم آیا این حرف از جنس و گروه خونی من اصلا هست یا نه ؟ اگه بود سعی کنم عمل کنم اگه نبود هم که هیچی.

                                            

من توی این 27 سال عمری که از خدا گرفتم به این نتیجه رسیدم که خودم خوب و بد خیلی از کارها رو میتونم متوجه بشم . اما جلوی خیلی هاشو نمیتونم بگیرم . اما آدمی هم نیستم که یهو بزنم سیم آخر و پل های پشت سرم رو همه اش رو خراب کنم. دختری هستم با روابط عمومی خیلی بالا و خیلی صمیمی . این موضوع رو هم نمیتونم عوضش کنم ! من اصلا خوشم میاد از سر و کله زدن با زن ها و آقایون دیگه . من دوست دارم معاشرت دسته جمعی زیاد داشته باشم . بگو بخند زیاد داشته باشم . با یه آدمایی فازم یهو مثبت میشه و خوشم میاد ازشون. حالا این خوش اومدن رو دیگه باید خودم سعی کنم مواظب باشم و جلوشو بگیرم که از یه حدی بالا نزنه . که این حد و این مراقبت رو در طول این عمرم بگی نگی یاد گرفتم ! با تمام این حرفام هیچ وقت برای عشقم کم نزاشتم . هیچ وقت کاری نکردم که حس کنه به اون توجه نمیکنم و نمیخوامش. اگه به روی مردی خندیدم تو یه جمع ،تو همون جمع هم شوهرم رو مودبانه بوس کردم ! یه جوری اگه کار غلطی هم بکنم با یه کار دیگه جبرانش میکنم. خیلی هم راحت میگم که اصلا در صدد تغییر این وضع نیستم که نمیتونم ! همین استاد من که مسبب تمام این بحث ها شد جلوی بقیه بارها گفته این دختر از در آموزشگاه که میاد تو همه میفهمن! از بس با انرژی سلام میکنم و با خانم مدیر اونجا میخندم و کلا شلوغم !

با یکی کل کل میکنم با یکی از شوهرم میگم و ... من اصلا نمیتونم اینطوری نباشم ! اینطوری نباشم دیگه "من" نیستم . حالا این دختر با این خصوصیات شوهر کرده ! شوهرش هم یکی از دلایلی که عاشقش شده همین خصوصیاتشه . همین رفتارهاش. چون شوهرش هم خودش به شدت اجتماعیه . اما خوب دلش سفت و قرص تر از زنشه ! زنش قبل از اون چند تا دوست عوض کرده بود اما اون نه ! زنشم خوب از پس این دل براومده البته . این زن هم با این خصوصیات باید مراقب حس غیرت و فلان چلان مردش باشه . که همونطوری که گفتم یکی به نعل میزنه یکی به میخ بالاخره و اوضاع رو جمع و جور میکنه ! خوب هم از پسش براومده. هر جا هم که کار خرابی بکنه نمیگه به شوهرش ، حالا بیاین خودتون رو تیکه پاره کنین که این پنهانکاریه و فلان. همینه که هست ! من با دست خودم زندگیم رو به خاطر یه مسایل غیرتی وار خراب نمیکنم. هر جا هم که خرابکاری کردم ( که کردم تا به حال هم ) یه جورایی لجبازی خودم بوده و میدونستم خرابکاریه اما انجامش دادم از رو لج و چوبش رو هم خوردم !
پس دیگه نیان برای یه آدم سرماخورده هی نسخه های آدم های آبله دار رو تجویز کنین که به دردش نمیخوره!
سرمامیخورم دو روز بعدش هم خوب میشم ! مرض واگیردار و لاعلاج ندارم !

من باید حتما اینجا بیام اینو مثلا بگم که یکی از دوستای همسرم من رو دوست داشت و از قبل از ازدواج پی من بود و من کم کم فهمیدم و چون دوست فابریک همسری بود جوری باهاش رفتار کردم که طرف بالاخره درست شد و الان خیلی راحت مثل دو تا دوست هستیم ؟
این رو واسه این گفتم که بدونین اگه یه چیزی بخواد به زندگی من لطمه بزنه میبُرمش ! نه اینکه شاخه هم بدم بشه .

پس مثل بچه های خوب اینقدر از من انرژی نگیرین واسه هر پستی که میزارم ! بدم نمیاد بحث کنیم ها .... اما اینقدر نگین زندگیت فلان میشه چلان میشه ! نظر بدین از جانب خودتون و یه جایی هم بحث رو تموم کنین ! چرا !؟ اگه متوجه نشدین برگردین این پست رو دوباره بخونین !


نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 ساعت 08:14 ب.ظ توسط زهرا نظرات |

اخرین مطالب
سال نو مبارک
یه عالم خرید!
برگشت نوشت!
آینه شمعدان و ... (عکسدار)
جمع دوستانه و کت شلوار
سفرنامه و سرویس طلا (عکسدار)
سلامی با یه لبخند گنده D: (عکسدار)
سفر
اولین ولنتاین متاهلانه (عکسدار)
شبانه ای از جنس ولنتاین ...
پاورپوینت میانکاله !
شبانه...
کلیات سفر میانکاله
خرید کیسه خواب
آتلیه

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 18 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...